شنبه یازدهم شهریور 1385
آخرین تانگو در سیاتل
بعد از کلّی کنکاش و جست و جو، چند وقت پیش فیلم روز های واپسین (last days) را پیدا کردم. دلیل این کنکاش ، علاقه ی شخصی ام به کرت کوبین مؤسّس گروه و نیروانا و تحکّم بخش سبک گرانج در موسیقی راک بود. همچنین به دلیل اعتقاد نسبی ای که نسبت به گاس ون سنت از بابت فیلم فیل اش پیدا کرده بودم مشتاقانه به دیدن فیلم شتافتم.
در کل ، فیلم خیلی خیلی به درد بخوری بود. امّا فقط برای کارگردانش؛ که نویسنده ی فیلم نامه نیز بوده؛ البتّه دقیقاً نمی دانم که این فیلم، فیلم نامه داشته یا نه!

شنیده بودم روزهای واپسین توصیف کننده ی چند روز آخر زندگی کرت کوبین است. بر این نکته که کرت کوبینی که ون سانت در خاطرش مجسّم کرده هیچ ربطی به نیروانا نداشته پافشاری می کنم . به هر حال... با خودم فکر کردم، که کرت کوبین هم در امریکا به شاخص هایی مثل عیسا مسیح یا هیتلر مبدّل شده؛ که از چند روز آخر زندگی اش فیلم ساخته شده! امّا روز های واپسین چندان مربوط به کرت کوبین نبود. من با این بی ربطی مشکلی نداشتم. فیلم می توانست پیام های مستقل خودش را داشته باشد. امّا عنوان فیلم بیش تر از همه فریبنده بود.
پر ربط ترین قسمتِ فیلم به کرت کوبین زمانی بود که تیتراژ پایانی فیلم گذشته اند و روی صفحه ی سیاه با فونتی سفید می نویسد: In memory of Kurt Cubain
گاوس ون سانت نیز ابراز کرد که فیلم بر اساسِ زندگی کرت کوبین ساخته نشده. در واقع او یک بهانه بود. کرت نمادی از جوان افسرده ، خلّاق و سرخورده ی امریکایی است، که در این فیلم شخصی با نام بلیک نقشش را ایفا می کند.
بلیک از لحاظ ظاهری تا حدّی شبیه به کرت است. کمی فربه تر و قوی تر. با دهانی گشاد که تریلی رویش به راحتی سر و ته می کند. دهان بزرگ بلیک بسیار مشکل ساز شده. در بیش تر صحنه ها لبانش را جمع می کند و این حالت قیافه ی لوس و بیگانه ای را او می دهد. چیزی برعکس کرت کوبن.
آرزو کردم کاش بلیک تا همین حد هم شبیه به کرت نبود. لااقل جای تبرعه شدن برای ون سانت باقی می ماند. دیگر اعضای نیروانا، کریست نوسلیچ و دایود گرول و همچنین همسر کوبین، کرتنی لاو، سرگروهِ گروهِ گرانج Hole از ساخته شدن این فیلم بی خبر بودند. چیزی که در فیلم قریاد می کشد، عدم شناخت کارگردان با شخصیّت کرت است. کاش با یکی دیگر از بازماندگان نیروانا مشورتی صورت می گرفت.ولی افسوس!
فیلم با صحنه ای از یک جنگل سبز شروع می شود. توصیف های اوّلیه نامربوط و غیر قابل توجیه اند. در نمای اوّل ، پسر از سمت راست به سمت چپ راه می رود. از سرپایینی تندی پایین می آید. لباسش را می کَنَد. خود را به آب می زند. و نزدیک به دوربین می آید. در اوایل فیلم حدّالامکان از صورت بلیک مستقیماً فیلم گرفته نشده. موهای کرت کوبین در کنسرت شهر روم 1992 جلوِ صورت پسر غریبه ای را گرفته ، تا ما او را کرت تصوّر کنیم.
پسرک شنا کنان به سمت دوربین می آید. پشت به دوربین در آب ادرار می کند و با خودش کلمات نامفهوم و هزیان واری زمزمه می کند. اندامش خیلی قوی تر از یک معتاد هرویینی است. حرکات، بسیار اغراق آمیز اند. گاهی بسیار سست و گاه بسیار چالاک... بلیک بیش از حد اغراق می کند. او حتّی جواب یک جمله ی ساده را هم نمی تواند به درستی بدهد. حالتی بسیار متظاهر. چیزی که شباهت به کرت حاضر جواب و عصبی ندارد.
هوای تاریک شده. پسرک آتش بزرگی درست کرده که به تنهایی نمی توان آن را ساخت. در تاریک و روشنای صحنه، اگر به قوه ی تخیّلمان فشاری بیاوریم و کمی چشمانمان را ریز کنیم، شاید برای لحاظاتی چهره ی آشنای کرتی را ببینیم. کماکان زیر لب چیزی می لُندد. بی معنی. نمی توان از گوش کردنش راه به جایی برد. زیر نویس ها هم نمی توانند بگویند او چه می گوید. نمی دانم هنرپیشه ی بلیک خیلی مصنوعی و باسمه ای ایفای نقش کرده، یا کارگردان از او خواسته تا این چنین باشد؟
صبح شده. این بار پسرک از راست به چپ جنگل بر می گردد. احتمالاً این آمد و شد، یک نواختی زندگی روزمره را گوش زد می کند. نمی دانم. به نظر من فیلم تمام شده. آنونس (Trailer) فیلم گذشته و نود دقیقه ی باقی مانده لحظه به لحظه نا امید کننده تر می شود.
در کل، این فیلم یک اثر تجاری بود. برخی از کارگردان ها برای خود نمایی ، خود را از جایگاه بلندی که به سختی به آن جا رسیده اند دلقک وار به پایین پرت می نمایند. مثل دیوید لینچ در فیلم Dune ، اسکورسیزی در هوانورد، ون سانت در روز های واپسین و تهمینه ی میلانی در آتش بس! اگر چه این یک سقوط قطعی و جبران ناپذیر است امّا راهِ خوبی هم برای امرار معاش است. چون همین آثار معمولاً بیش تر مورد تبلیغ واقع می شوند و پول سرشاری را روانه ی جیب می کنند.
او را همه دوست می دارند. شاید این تنها چیزی بود که ون سانت از کرت کوبین می دانست. و نیز می دانست که این فیلم با تبلیغاتی که در زیر شاخه های شبکه های MTV خواهد داشت، او را برای مدّتی سرمایه دار کند.
مشترکات صحنه های فیلم با زندگی مستند کوبین کم تز از حدّ انتظارند. در کلّ فیلم، از موسیقی مورد علاقه محرومیم. به غیر از یک قطعه ی پاپ که بلیک می نوازد. و دقایقی سر و صدا های بی معنی.
فیلم دارای وقفه های زمانی است. البتّه نه چیزی سختی بیست و یک گرم. شاید این وقفه های زمانی را با فیل بهتر بتوان مقایسه کرد.
اگر از مدل های جورواجور لباس های بلیک را به خاطر بسپاریم، می توانیم وقفه های زمانی
فیلم را به راحتی تفکیک کنیم. سبک آرایش موها در کنسرت شهر رُم 1992 و لباس زنانه ی کنسرت نیویورک 1993، لباس راه راه قرمز و مشکی کلیپ Sliver ، کاسکت و عینک مورد علاقه ی کرت و کتانی های All Star در کنسرت Um Plugged در نیویورک 1994 که هشدار دهنده ی زمان مرگ نیز هستند(زیرا کرت کوبین وقتی برای آخرین بار خودکشی کرد با همین کتانی ها بود) تنها مشترکات نیروانا یا کرت کوبین با بلیک یا روز های واپسین هستند.
در نهایت متوجّه نشدم مخاطب اصلی این فیلم چه کسی است. اگر این فیلم برای کسی مثل من که طرف دار نیروانا است ساخته نشده باشد و قاعدتاً جذّاب هم نباشد، برای کسی که اسمی از نیروانا هم نشنیده هم جذّابیت مستقلی ندارد.
پی نوشت: دوستانی که می خواهند با وبلاگ پرده ی شیشه ای در نوشتن مطالب فعالیت کنند، می توانند با این ایمیل تماس بگیرند.
انیس

