چهارشنبه نهم اسفند 1385
عشق به زندگي با ابزار مرگ
وقتي بديع مغموم را در گور خود ساخته ميبينيم و تاريكي كه چيره ميشود و بعد از شنيدن چند صداي رعد از سياهي به پشت صحنه فيلم هدايت ميشويم؛ جايي كه كيارستمي عوامل صحنه را هدايت ميكند و سربازهايي كه در كنار گور بديع قدمرو ميروند احساس ميكنيم كارگردان ما را مسخره كرده است. گمان ميكنيم كيارستمي به ما ميگويد سرنوشت بديع به شما مربوط نيست. همان طور كه دليل خودكشي او به شما مربوط نبود. اگر چنين احساسي داريم و فيلم را يك ساعت سر كاري قلمداد كنيم رودست بزرگي خوردهايم. بله «طعم گيلاس» رو دست ميزند و پيام هاي خود را بسيار گنگ انتقال ميدهد. اين پيام ها درست مانند رمزهاي طبيعت هستند. تنها با اشراق ميتوان به آنها دست يافت.
اين شگرد كيارستمي است و همين امر نيز سبب شده كه برخي منتقدين و مخاطبان حرفهاي اثار او را تنها روايت مجدد واقعيت بدانند هر چند رسالت رئاليسم او اين نيست و خود نيز چنين برخوردي را برنميتابد. فيلم هاي اخير او به شدت فلسفي هستند و مضامين دلهرهآور و صعبي هم چون مرگ و زندگي و تقابل آن ها با يك ديگر دغدغه او گشته است. او با تاثير زياد از خيام و سپس فروغ فرخزاد كه هر دو اعتقادات نهيليستي عميق دارند فيلمهايي نظير «باد ما را خواهد برد»، «زندگي و ديگر هيچ»، «زير درختان زيتون» و در انتها فيلم عميق «طعم گيلاس» را جلو دوربين برد.
طعم گيلاس اما داراي استعارهها و
نمادهاي زيادي است. بديع ميخواهد از دست زندگي خلاص بشود. توجه به اين نكته كه او از چه چيزي گريزان است حائز اهميت است. او بدهكار نيست، با همسرش مشكلي ندارد، با مشكل حل نشدني حقوقي يا مالي دست و پنجه نرم نميكند. او در جايي ميگويد:
«گفتن اين كه مشكل من چيه نه به درد شما ميخوره و نه درد منو كم ميكنه. تازه اگه هم بگم چيزي از اون نميفهمي.»
همين ديالوگ كافي است كه بدانيم بديع با خودش درگير است، مشكلي ندارد كه براي ديگران ملموس باشد مگر اين كه خودش تجربه كرده باشد و به غايت دچار ياس فلسفي است. او در واقع نقطه مقابل همه صفات خوب و زيبا در زندگي شده است. همه افرادي كه او در مسير حركت خود ميبيند از زيبايي هاي زندگي دم ميزنند:
«ميخواي از تماشاي غروب زيبا بگذري؟ ميخواي از مزه يه گيلاس بگذري؟ از تماشاي ماه توي آسمون ميخواي بگذري؟»
اما هيچ وقت كسي از حقارته ا، ياس ها، ظلم، استيصال و پليدي سخن نميگويد. فراي نگاه ايدهاليستي و بي خيالي فلسفي كيارستمي نسبت به امور دنيا به طور كنايي در مييابيم كه بديع از همين موضوعات در رنج است. شايد او نميخواسته كه زندگي با تمام زيبايهايش همراه با مشكلات عديده بشري به او اهدا بشود. او از اين كه تر و خشك با هم به انسان وديعه شده در عذاب است. او ميخواهد جهان مدينه فاضله براي جنس بشر باشد و از اين كه دنيا مجموعه منظمي از بينظمي ها و گسترهاي از اجتماع پارادوكس ها و جمع اضداد باشد رنج ميكشد. در اين جا در مييابيم بديع ايدهآليست و آرمان گرا تنها رنگ مطلق را سپيد ميداند و بر آن است كه زندگي را يك رنگ و مسطح تصور بكند اما براي دريافت سپيدي ميبايست از كانال سياهي عبور كند. اين سياهي بيراهي نيست مگر مرگ. او در تمام مدت در جستجوي مرگ است تا از راه برهان خلف زندگي را اثبات بكند.
بديع عاشق زندگي است. او با حسرت به غروب خوش رنگ خورشيد، ماه، ابرها، آسمان، رفت و آمد بچهها، دنياي خالص كودكانه و تك درخت هاي تنها در كنار جاده نگاه ميكند. همه چيزهايي كه اهدا كننده زندگي هستند. او تخممرغ نميخورد چون براي سلامتياش مضر است؛ اما مگر قرار نيست خودكشي بكند؟ او چراغ خانه را خاموش مي كند. درها را قفل ميكند و نگران است كه زنده به گور نشود بنابر اين از باقري ميخواهد كه از مردن او مطمئن باشد. همه اين ها دليل ارادت او به زندگي است و حتي انتخاب مرگ براي او جز اين دليلي نميتواند داشته باشد. بديع با حسرت به سرباز نگاه ميكند. از اين كه او نميانديشد و تنها از روي اجبار تن به انجام امور ميدهد به او حسادت ميورزد. سرباز نماد همه انسان هايي است كه تن به جبر زمانه ميدهند و در صورت تنگي تنها ميگريزند. بديع به افغاني طلبه حسادت ميورزد چون خود را اسير اعتقادات كرده است. طلبه افغاني نماد همه آدم هايي است كه به دليل انتخاب زندگي اعتقادي چون غريبهها دچار دگرديسي ميگردند و براي فطرت بشري بيگانه هستند و تنها دستوراتي كه از سوي منبعي الهي ارسال شده است را انجام ميدهند. هر بار كه بديع دم از خودكشي ميزند طلبه افغاني با ارجاع به احاديث و سنت ديني او را منع ميكند. با تمام اين اوصاف؛ بديع حسرت ميخورد و مايل است آدمي باشد كه نميانديشد و تنها معتقد ميشود.
نمادهاي تصويري فيلم قابل توجه هستند. جاده نماد زندگي است. اين سمبل قبلاً در تريلوژي «خانه دوست كجاست؟»، «زندگي و ديگر هيچ» و «زير درختان زيتون» و همچنين در «باد ما را خواهد برد» به كار گرفته شده بود. جاده داراي سربالايي، سرپاييني، انحراف به چپ و راست و مسير مستقيم است؛ خصوصياتي كه تنها در زندگي ميتوان يافت. درخت در هر فيلم كيارستمي نماد چيز به خصوصي است. در «طعم گيلاس» درخت نماينده انسان است. او ريشه در خاك و سر در آسمان دارد. در اطراف جاده درخت هاي زيادي را ميبينيم كه تنها هستند. تكدرخت بودن استعارهاي براي تنهايي انسان است هرچند كه اجتماعي زندگي ميكند. در يك پلان بديع و باقري از ميان اجتماعي از درختان عبور ميكنند و درست بعد از آن وارد شهر ميشوند. جايي كه انسان ها دور هم زندگي ميكنند و تمدن ايجاد شده است. باقري چند بار مسير راه را براي بديع تعيين ميكند؛ درست در جاهايي كه به دوراهي ميرسند. تعويض جاده نمادي است براي انتخاب مسير زندگي. باقري ميگويد:
«از اين راه برو، يه كمي طولاني تره اما باصفاتره.»
و اين پيشنهاد درست همگام با نصيحت هايي است كه از باقري ميشنويم. حرف هايي كه وظيفهشان جلوگيري از خودكشي بديع و بيش تر كردن عمر او هستند. او ميگويد اگر خودش را از بين نبرد مسير بيش تري را براي پيمودن خواهد داشت و نيز نبايد زيبايي ماه و آسمان و يا طعم شيرين توت يا گيلاس را فراموش كند. خاك نماينده اصالت و ازل آدمي است. كيارستمي انسان را از خاك ميداند و بازگشت جسم او نيز در خاك خواهد بود. چيزي كه خيام نيز بارها بدان اشاره كرده است:
جامي است كه عقل آفرين ميزندش صدبوسه ز مهر بر جبين ميزندش
اين كوزهگر دهر چنين جــــــام لطــيف ميسازد و بــاز بر زميـن ميزندش
در اين جا شارهاي داريم به افسانه خلقت آدم كه بعدها از بهشت بيرون رانده شده است، بديع معتقد است كه آدميتي وجود ندارد چرا كه اگر وجود داشت آدمي از بهشت رانده نميشد. در حقيقت او از تنزل ماورايي انسان ناخرسند است. به اين ديالوگ توجه كنيد:
«آدم اگه آدم بود توي اين يه وجب خاك نميخوابيد.»

منظور از يك وجب خاك دقيقاً زندگي دنيوي و ريشه اصلي انسان است. در جايي ديگر سايه بديع را روي خاك ميبينيم. در اين پلان نسبتاً طولاني راز سر به مهري نهفته است. خاك در زمينه و سايه بديع روي خاك است. سايه پديدهايست قائم به ذات نور. اگر نور نباشد سايه هيچ جسمي ديده نخواهد شد. نور ذات احدي است و اين پلان استعارهاي به سلسله علي خلقت انسان و بازگشت او به اصل. رابطه علت و معلولي انسان و اين كه آدمي پديدهايست نه قائم بر خويش بلكه در ادامه وجود خالق در اين صحنه بازيافت ميشود.
كنايه ديگري در فيلم مستتر است. انسان ارزش ها را گم كرده است. نميداند راه درست و غلط كدام است. بديع از سرباز ميخواهد چند بيل خاك روي جنازه او بريزد اما او امتناع ميكند. سرباز منطق بديع را درك نميكند. او حاضر به كمك كردن بعد از مرگ بديع نيست. درست در ادامه لانگشاتي را مي بينيم كه در آن بديع با اتومبيل از جاده عبور مي كند و اطراف جاده ده ها كارگر مشغول بيل زدن و خاك ريختن كنار درخت ها هستند. همه مشغول كمك استعاري به انسان هستند و نميدانند كه دارند اين كار را انجام ميدهند. وقتي بديع كمك ميخواهد كسي كمك نمي كند اما وقتي كمك نميخواهد همه براي نجاتش سرازير ميشوند. دقت كنيد به پلاني كه اتومبيل بديع در چاله گير ميكند و كارگرها براي كمك به او سرازير ميشوند.
كيارستمي ميگويد ايدئولوژي تنها نظريهپردازي ميكند و باورها را ارزشمند ميشمارد و در آن از عمل خبري نيست؛ در جايي بديع مي گويد:
«نميدونستم طلبهها هم كارگري ميكنن!»
اين طعن تلخ در آثار ديگر كيارستمي نيز ديده ميشود. طلبه در اين ديالوگ نماينده ايدئولوگ و كارگري كردن نماد «اهل فعل بودن» است.
«طعم گيلاس» مكاشفتي در فلسفه مرگ و زندگي است. فيلم نشان ميدهد كه هر دوي اين پديدهها دو روي يك سكهاند و البته هيچ يك نبايد ارزش ديگري را كم رنگ نمايند. البته كيارستمي كفه سنگين ترازو را در اختيار زندگي قرار ميدهد و آن را اهم في الاهم ميشمارد. دليل اين حرف سكانس پاياني است. جايي كه بديع در ظلمت رها ميشود. ابر روي ماه را ميپوشاند و همه طعم گيلاسها به باد فراموشي سپرده ميشوند تا بديع زندگي را بهتر درك كند، وارد سكانس پاياني ميشويم. كيارستمي را ميبينيم كه مشغول كارگرداني است و سربازها كه كنار درخت تنها قدمرو ميروند. با اين پايان كيارستمي ميگويد: «بديع مرگ را به دليل عشق به زندگي برگزيد اما من زندگي را به دليل عشق به زندگي ميپذيرم و هنوز به فيلمسازي ادامه ميدهم. خواه بديع باشد و خواه در خاك خوابيده باشد. زندگي در اين سو و آن سوي دوربين در جريان است.»
کلی من (نویسنده ی مهمان)

