تبليغاتX
پرده شیشه ای

جمعه سوم فروردین 1386

زندگی تماما پوچ

 احتمالا اولین مخالفان سینمای آمریکایی یا همان هالیوود (Hollywood) جوانان چپ و ایده آلیست اروپایی بوده اند.همان هایی که روزگاری آینده را به گونه ی مارکس برای خود ترسیم می کردند و امپریالیسم را سد راه رستگاری بشر می پنداشتند.

زمانی بود که بیش تر روشن فکران اروپا اندیشه های چپی داشتند.نمی دانم نوعی مد بوده یا این که واقعا استدلال های این طیف تا حد زیادی دوست داران هنر را جذب خودش کرد.و این هنر دوستان روشن فکر شدند مخالف شدید هالیوود.هالیوودی که اساسش سرمایه و ثروت بود.اما این هالیوود ثروتمند طرف داران روشن فکر خیلی کمی داشت.این بود که در مقابل سینمای اروپا کم می آورد.سینمای اروپا غنی از فلینی (Fedrico Fellini ) و بونوئل(Luis Bunuel) و چندین کارگردان بزرگ دیگر بود و در مقابلش هالیوود هیچ سینماگر روشنفکری نداشت.

تا این که شخصی با نام وودی آلن (Woody Allen) پیدا شد.هالیوود حالا شخصیتی داشت که قیافه اش شبیه روشن فکر ها بود و فیلم نامه های(و به خصوص دیالوگ هایش) زیبایی می نوشت.هرچند هرگز کارگردان خوبی نبود.اما همین هم برای هالیوود کافی بود تا در مقابل اروپایی ها خیلی هم کم نیاورد.البته همین وودی آلن در چندین فیلمش از کارهای برگمان استفاده ی زیادی کرد.به طوری که عده ایی او را به عنوان عاشق سینمای برگمان می شناختند.

Woody Allen

 

 وودی آلن بیش تر کارهای فیلم هایش را به تنهایی انجام می داد.خودش فیلم نامه را می نوشت.آن را کارگردانی می کرد و سپس سراغ انتخاب موسیقی برای فیلمش می رفت و البته در بعضی از فیلم هایش سر تدوین هم کاملا حضور داشت.

اما اوج وودی آلن در آنی هال بود.فیلمی که جز اولین کارهایی بود که از طنز کلامی بهره ی زیادی می برد.هرچند اگر از همین اوج هم  چندتا از سکانس هایش را بگیریم هیچ چیزی ازش باقی نمی ماند.اصولا وودی آلن کارگردان خوبی نبود.چون بیش تر برایش حرف زدن و رساندن اندیشه هایش مهم بوده تا خود هنر سینما.در آنی هال هم بیش تر حرف می زند.البته بازی ها هم بد نیست اما کارگردانی و باقی عوامل تعریفی ندارد البته باز هم منکر دیالوگ های خوب فیلم نمی شوم.(حیفم می آید حالا که حرف آنی  هال شده اشاره ایی به آن قسمتش که فکر هایشان به صورت زیر نویس حک می شود نکنم.به نظرم از بهترین سکانس های این فیلم بود)

 

 وودی آلن فیلم ساختن را ادامه داد.فیلم های خیلی زیادی هم ساخت.فکر می کنم جز پر کارترین کارگردان های دنیا باشد.اما همان روندش را ادامه داد.کارگردانی ها اکثرا ضعیف و یا حداکثر متوسط بودند.آخرین اثری که از این کارگردان دیدم امتیاز نهایی (Match Point) است.

نمی خواهم از فیلم تعریف بی خودی بکنم اما با عقیده ی خود وودی آلن و اکثر منتقدان موافقم.این فیلم بهترین اثر این کارگردان است.فیلم با دیالوگ بسیار زیبا و به یاد ماندنی آغاز می شود.البته نه از آن دیالوگ های پیچیده فلسفی که برای باز کردن رموزش باید ساعت ها کتب مختلف را مطالعه کرد.دیالوگی بسیار ساده که مفهوم کلی فیلم را هم در بر دارد.وودی آلن در واقع سعی دارد در طول این فیلم این دیالوگ ابتدایی را اثبات کند.(کسی که گفته ترجیح می دهم  خوش شانس باشم تا یک ادم خوب.نگاه عمیقی به زندگی داشته...)

 

 امتیاز نهایی قطعا از جهات بسیاری فیلم متفاوتی در کارنامه ی وودی آلن محسوب می شود.دیگر خبری از بازی خودش با آن شخصیت همیشگی اش نیست.دیگر آن طنز همیشگی وجود ندارد.حتی مکان فیلمبرداری عوض شده.خبری از آسمان خراش های نیویورک نیست.فضای فیلمبرداری این بار لندن است.با همان جو سنتی اش.خیابان های سنگفرش.ساختمان های کوتاه.همراه با موسیقی آرام و بسیار زیبا.درون این جو سنتی و آرام همه چیز از درون پاشیده است.خبری از سکوت و زیبایی و آرامش نیست.تنها چیزی که وجود ندارد آرامش است.حتی در سالن های موسیقی و غذا خوری.حواس ها جای دیگریست.فساد موج می زند.

Match Point

 

اوایل فیلم، دست یکی از بازیگران، کتاب جنایت و مکافات را می بینیم.و همین طور در طول فیلم چند جایی مستقیما به داستایوفسکی اشاره هایی می شود.یکی از دوستانی که نقدی بر این فیلم داشت این را از ضعف های فیلم می شمارد.و البته من این را نه تنها از ضعف های فیلم نمی دانم بلکه از نقاط قوت فیلم می دانم.وودی آلن نمی خواهد مرتکب آن ایده ی تکراری شود و بگوید که من این فیلم را از روی این کتاب ساخته ام.او می خواهد نقدی بر داستایوفسکی و نظر او داشته باشد.نگاه او همان دبدگاه داستایوفسکی نیست.جهان بینش متفاوت است.جهان آن طوری که در جنایت و مکافات ترسیم شده ایده ال نیست.در دنیای امتیاز نهایی همه جا را فساد گرفته.اگر قتلی می شود از روی اندیشه و ساعت ها تفکر فلسفی نیست.همه اش از روی فساد است.دنیایی که همه در حال سواستفاده از ضعف های یک دیگر هستند.دختری که پدرش ثروتمند است (کلو)از ثروت پدر استفاده و از فقر پسر جوان سواستفاده می کند تا صاحب پسر خوش تیپ و به ظاهر خوب(کریس) شود.کریس هم بدش نمی آید این فرصت خوب را از دست ندهد.کریس جوان ایرلندی و فقیری است که دنبال موقعیتی است تا به وضعش سر و سامان دهد و این بهترین فرصت است.از طرف دیگر چشمش دنبال دختری زیباست(با بازی اسکارلت یوهانسون).دختر زیبای آمریکایی با فرهنگ خاص خودش.به دنبال بازیگری است.خودش می گوید هرگز کسی پولی را که برای شبی با او بودن بهش پرداخته پس نخواسته!تنها کسی که در این جو سنتی لندن جایی ندارد.برخلاف همیشه کریس بین عشق و ثروت گیر نکرده.او بین هوس و ثروت دچار تردید شده.این دنیای پر از فساد حتی دو راهی هایش بین خیر و شر نیست بلکه همه اش شر است.و تنها چیزی که می تواند مانع از غرق شدن انسان در این دریای کثیف شود شانس است!شانس است که انسان ها را می تواند نجات دهد و نه نیکی.در پایان هیچ گونه رستگاری وجود ندارد(برخلاف جنایت و مکافات).نگاه قابل تامل کریس در پایان مکافات عملی که کرده نیست.او دارد عمیقانه به این دنیایی می نگرد که شانس از نیکی برتر است.دنیایی که انسان ها برای یک دیگر آرزوی خوش شانسی می کنند.

 

در این دنیایی که وودی آلن ترسیم کرده انسان هایی که می توانند واقعیت را بفهمند(کاراگاهی که سر از ماجرا در آورده) محکوم به تمسخر و خیال بافی می شوند و باز هم تنها بر حسب شانس حقایق شکل می گیرد.از بهترین سکانس های فیلم آن جایی است که شبح مقتولین بر کریس ظاهر می شوند.خبری از انتقام و خون خواهی نیست بلکه برخورد آن ها با قاتل به گونه ایی است که انگار آن ها هم اگر جای او بودند همین کار را می کردند و به خوبی موقعیتش را درک می کنند.و حالا آمده اند تا اشتباه های کارهایش را بهش گوشزد کنند.اشتباه هایی که باعث می شود قتل او خیلی هم غیر قابل تشخیص نباشد.

 

 فیلم از جذابیت زیادی برخوردار است  و حس همذات  پنداری را حتی با شخصیت اول فیلم هم به خوبی به وجود می آورد(مثلا بیش تر بیننده های  فیلم با تمام حس تنفری که نسبت به کریس دارند اما از این که گیر بیفتد نگرانند)و این از هنر های وودی آلن است.هرچند شاید برای بیننده ی حرفه ای قسمت هایی از فیلم خسته کننده و حتی بعضی از اتفاقات قابل پیش بینی باشد اما باز هم فیلم جذابیت های خودش را دارد.جذابیت هایی که باعث شده شخصا چندین بار فیلم را بدون آن که خسته شوم نگاه کنم. در واقع این هم از توانایی های وودی آلن است که داستانش را خیلی روان بیان می کند.البته با همه ی این ها باز هم طبق معمول کارگردانی عالی نیست و چیزی در حد متوسط است.و چند جا اشتباه های بدی از نظر کارگردانی وجود دارد.اما فیلم نامه و دیالوگ های زیبا به سراغ فیلم می آیند و دستش را می گیرند و اشتباهات کارگردانی را تا حدی می پوشانند.بازی ها از متوسط بالاتر است و به نظر من انتخاب بازیگر بسیار دقیق صورت گرفته.اسکارلت یوهانسون(در نقش نولا) تقریبا هیچ نقطه ی مثبتی در کارنامه اش ندارد.او هنر بازیگری ندارد و تنها به خاطر ظاهرش به سینما راه داده شده.اما در این فیلم بازی خوبی ازش گرفته شده.شاید این نقش خیلی برایش مناسب بوده و خوب توانسته در نقشش فرو برود.شاید هم وودی آلن با تمام نقص های کارگردانیش این بار خوب توانسته بازی بگیرد.

 

 

 وودی آلن همیشه بعد از یک اوج بدجور افت می کند.بعد از امتیاز نهایی سراغ فیلم های همیشگی و تکراریش رفت.با حضور همیشگی خودش.فیلم هایی که به جز چند دیالوگ زیبا چیز خاصی ندارند(نام فیلم خبر داغ است).هرچند من بعد از امتیاز نهایی به شدت به او امیدوار شده بودم و حتی فکر می کردم روندش به کلی عوض شده.البته این را هم بگویم در فیلم بعدی او که قرار است اواخر امسال اکران شود خوشبختانه خبری از حضور تکراری خودش نیستـ(و از روی خلاصه هایی که از فیلم نامه اش به دستم رسیده به نظرم فیلم بدی نباشد)

 

 در پایان فقط می توانم بگویم امتیاز نهایی یکی از بهترین فیلم های چند سال اخیر است.و اگر فیلم هایی چون بازگشت(به کارگردانی پدرو آلمادوار) وجود نداشت می توانستیم لقب بهترین فیلم را در این برهوت سینما بهش بدهیم.

 

پ.ن:۱) عده ای برداشت متفاوتی از این فیلم دارند.آن ها معتقدند نولا نماد فرهنگ و کشور آمریکاست و همه ی اتفاقاتی در طول فیلم می افتد در واقع تضاد و رو یا رویی دو فرهنگ را نشان می دهد.اما من بخاطر قراینی که در طول فیلم وجود دارد نمی توانم این بر داشت را بپذیرم.و به نظرم برداشتی که در طول نوشته ی بالا آمده می تواند صحیح باشد.

۲)برای دانلود یکی از موسیقی های زیبای فیلم به این لینک مراجعه کنید

 

                                                                                                    دیوید

امتیاز دهی وبلاگ به فیلم از ۱۰ نمره : ۷/۶

 دیوید : ۸/۷             انیس :  ۴/۵      سوشیانس : ۹/۶

 

نوشته شده توسط دیوید در 5 PM |  لینک ثابت   •