چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386
زندگي تراژيك، مرگ فانتزي
طنز سينماي ايتاليا بعد از ظهور نئورئاليست هاي ايتاليا حتي اگر ستودني و تحسين برانگيز نباشد به شدّت قابل تأمّل است و به خصوص ميوهاي در بر داشت به نام روبرتو بنيني كمدين و طنزپرداز مهم دهههاي اخير. او كه دست تحسين قله نورد سينماي ايتاليا فدريكو فليني را بر سر خويش ديد و در منظر او جلوهگري كرد. فليني بزرگ درباره او گفته است:
«در فيلم صداي ماه (1990) پس از آن همه جستجو سرانجام پيرينو را پيدا کردم. خودش، خود خودش را، سبک، بامزه، غرق در رويا، اسرارآميز، رقاص، استاد پانتوميم. آدم را در عين خنده به گريه مي اندازد. جذابيت شخصيت هاي افسانه اي و ابداعات بزرگ ادبي را دارد. هر منظره اي را اعتبار ميبخشد و مي تواند در هريک از آنها باشد، دوست ديوها و شاهزاده ها و قورباغه هاي گوياست. مثل پينوکيوست، مثل جيوانين نترس است. حالا به شما خواهم گفت او کيست: روبرتو بنيني!»
بنيني با فيلم هاي هيولا، جاني خلال دندون و زندگي زيباست روح طنز را در پيكر سينماي ايتاليا دميد تا براي اين سينما وودي آلن هاليوود و چاپلين انگلستان باشد. او هم چنين يار ديرين جيم جارموش فقيد و دستپرورده بونوئل بوده است. همه اين ها دست بر دست هم دادند تا بنيني بر اريكه سينماي كمدي تراژيك و نوعي كلاسيسيسم مدرن يا نئوكلاسيسيسم تكيه بزند و بنيني امروز باشد. آثار او درونمايههايي انسانمدار، اومانيستي و غير ماترياليستي دارند و هر فيلمش لبه تيزي از طنز پنهان او بوده است.
اما زندگي زيباست در كارنامه او نقطه عطفي بي بديل محسوب ميشود. طنزي كه دست روي تمي پر حاشيه و سياست زده كه از سوي امپرياليست هاي در اقليت قرار گرفته حمايت ميشده است گذاشته؛ مساله غامض و تعصباندود هولوكاست و يهوديت در جوامع امروزي. اشتباه است اگر گمان كنيم فيلم در جهت مظلومنمايي يهود جلو دوربين رفته و رسالتي جز يادآوري هولوكاست و زجر نافرجام اردوگاه هاي مرگ نازي ها درست مانند فهرست شيندلر و خاطرات آن فرانك و يا حتي پيانيست ندارد. ممكن است چنين باشد اما يقين كه اين بستري مناسب براي اداي دين بنيني به انسانيت است و هرچه ياوهگويي در رد يا قبول يهودمآبي مطرود به نظر ميرسد. زندگي زيباست داستان عشق، ايمان، مقاومت و ايثار است و همه اين ها در خدمت اين كه تنها يك چيز با ارزش وجود دارد و آن هم زندگي است. چيزي كه بدون تلخيهايش قابل تحمّل و درك از نوع حسي و معرفتي نخواهد بود.
ميتوان فيلم را به دو بخش عمده تقسيم كرد. بخش اول كه از نظر زماني كوتاهتر است و داراي روايتي شاد با رنگ هاي تند و تدوين سريع و بازي هاي پرتحرّك است؛ چيزي كه در جواني به آن محتاج و يا ساتع كننده آن هستيم. تحرك و شادي در اين بخش موج ميزند، فضاي فيلم كوچك ترين يأس و نااميدي را القا نميكند و همه چيز شيرين و سختترين مسائل در حد يك شوخي گذرا سطح پايين در نظر گرفته ميشوند. اين مقدمه شاد بستر و پايه بخش دوم و طولانيتر فيلم است. جايي كه تراژدي اوج ميگيرد. مصائب به جاي شوخي در حد بازي تنزّل مييابند و زندگي سخت ميگردد اما هنوز طراوت خود را در سينه حفظ كرده است. در اين بخش از تحرّك و رنگ هاي شاد كاسته مي شود و هرآن چه ميبينيم درد، تحمل، سياهي و مرگ است. اما اگر زندگي زيبا باشد همه اين ها و حتي خود مرگ هم شيرين هستند. دقّت كنيد به سكانس تكان دهندهاي كه «گوئيدو» (شخصيت اصلي فيلم با بازي خود بنيني) را ميگيرند كه به قتلگاه ببرند و پسرش نظارهگر است اما گوئيدو با راه رفتن دلقكگونه، تلخ و خندهآور خود به ما ميفهماند كه مرگ نيز جزو بازي زندگي است و پسرش حتّي نميفهمد كه در پشت ديوار با سرب هاي داغ از او پذيرايي ميكنند.
گوئيدو نماينده انساني نيست كه اكنون در جهان حضور دارد، بلكه او نماد انساني است كه بايد در اين دنيا وجود داشته باشد. اين به نگاه ايدهآليستي بنيني دست كم در اين فيلم برميگردد، او از چگونه بايد بودن دم ميزند و نه از تبيين خالص و يا چگونه هستن. اين ديدگاه البته قدري اگزيستانسياليستي نيز هست، اين كه اگر زندگي را زيبا نبينيم زندگي نيز ما را زيبا نخواهد ديد و سهم ما جز اندوه و تعب نخواهد بود. چيزي كه فراي مرگ وجود ندارد. بنيني ميگويد وجود كه سر جاي خود باقي است؛ آن چه اهم است سهم از خرسندي و ماهيت شاد بودن است. شايد همين ديدگاه است كه از بنيني يك طنزپرداز ميسازد به گونهاي كه حتي براي دريافت جايزه اسكارش مثل يك كودك بالا و پايين ميپرد. همين ديدگاه و فلسفه اوست كه باعث ميشود چنين فيلمي ساخته شود.
زندگي زيباست تمثيلي است براي عبارت «بخند تا دنيا به رويت بخندد.» و بيانيهايست براي سهل گرفت تمام سختي ها و شوخي انگاشتن تمام جديّت ها. او معجزه را تردستي متّكي بر تلقين و ديدن از زاويه ايدهآل دنيا ميانگارد. به افتادن كليد از آسمان دقّت كنيد. او حتّي با خدا نيز سر شوخي را باز ميكند. در سكانسي كه او آداب گارسوني را براي مسئول رستوران كه گويي در جايگاه خدا نشسته است بيان ميكند بر همين امر تكيّه ميكند. اين آداب بيشباهت به آدابي نيست كه ايدئولوژي هاي الهي تنها براي تخطئه ذهني و سرسپردگي بي حدّ و مرز و بدون انديشه انسان ايجاد شدهاند و ساخته دست همين انسان هستند. وقتي او براي تعظيم كردن دائم به مقدار زاويه خم شدن اشاره ميكند لبه ي تيز طنزش را به اين احكام نشانه ميگيرد. احكامي چون آداب عبادت براي خدايي كه به اين عبادت هاي دربند عدد و كميّت نيازي ندارد.
نقد فاشيسم از جمله رسالت هاي اين فيلم است. ايتاليايي كه زخم اين مكتب سياسي و ماحصل از عِرق ملّي و نژادي پوچ را خورده است و سال ها در فلاكت آن باقي مانده است. فاشسيم كه نوع معتدل تري از نازيسم در ايتاليا بود چند نسل را به بي راهه برد و باعث سرخوردگي فرهنگي در اين كشور گرديد. او در كنار انتقاد از فاشيسم دموكراسي را نيز به باد طنز ميگيرد، در جايي او مي گويد كه انسان بايد آزاد باشد و حتّي اگر دلش خواست در خيابان فرياد بزند امّا بعد از اين كه دوستش اين كار را ميكند او را به ديوانگي متّهم مي كند و بيدرنگ خودش را نقض مينمايد و اين درد ته نشين شدن فاشيسم در فرهنگ مردم دوره جنگ در ايتالياست. مساله ي نژادپرستي كه جاي خود دارد. او به عنوان نماينده دولت وارد مدرسه ميشود و زيبايي ناف و گوشش را به رخ ميكشد و در جاي ديگر از خصوصيّات نوعي جانور دريايي از تيره سختپوستان دم ميزند. گويي بحث نژادي يك بحث زيستشناسي است و نبايد فلسفه و مكتب يك ملّت باشد.
سرجوخه در اردوگاه كار اين گونه بر سر زندانيان فرياد مي زند:
«اين افتخار به شما داده شده كه براي آلمان بزرگ ما كار كنين، براي ساختن امپراتوري بزرگ ما!»
اما گوئيدو اين گونه ترجمه ميكند:
«ما نقش آدماي بد و پست فطرت رو بازي ميكنيم. همونايي كه داد ميزنن. هر كي بترسه، امتياز از دست ميده.»
گوئيدو در اينجا نقش بازي كردن را گوشزد ميكند. اين كه انسان اساساً پاك و منزه است امّا بيدليل نقش بازي ميكند. نقشي كه در آن تباهي، قتل و بزهكاري بازي هاي قانونمندي هستند. انسان نميداند كه چه نقشي بايد بازي كند و گوئيدو به عنوان يك ايدهآل و انسان كامل اين بازي را يادآوري ميكند. بازي زندگي با مراحلي سخت كه طي كردن هركدام امتياز جمع ميكند و بهترين جايزه اين است كه انسان بفهمد همه چيز يك شوخي است و زندگي به غايت زيباست.
نقش گوئيدو و پسرش درست همان نقش رهبر و پيرو است. كسي كه همواره تو را به سمت هدف راهنمايي ميكند و تاكيد ميكند كه دستيابي به اين هدف جز با كسب مشقت ميسّر نيست. او با طنزي غريب انسان هاي بدون راهبر را به كساني تشبيه ميكند كه لباسي پوشيدهاند كه روي آن نوشته شده: «الاغ!» و اين لباس برازنده اين انسان هاست.
به نظر ميرسد بنيني در كنار هم چيدن يك موضوع جدي و تراژيك هم چون كار در اردوگاه مرگ و تم طنز موفّق عمل كرده است. فيلم همه مشقّت ها را نمايش ميدهد بدون اين كه احساس كنيم مشقّتي وجود دارد، گويي اصلاً وجود ندارد و تا كنون اين گونه به ما القا شده است. زندگي سراسر تلقين و سهل و ممتنع است. زندگي چيزي است ستودني چون عشق دارد، احساس دارد، بازي دارد، غم و غصّههايش نمك هستند و اراده و مقاومت سرمشق اصلي است.
بنيني درباره اين فيلم چنين مي گويد:
«من فکر ميکنم هولوکاست به همه مربوط است. وقتي شما درباره آن مطالعه ميکنيد ديگر همان شخص سابق نيستيد. انگيزه ساختن اين فيلم از کتاب يا شخص خاصّي به من القا نشد.
در ايتاليا، کشوري که فاشيسم در آن متولّد شد، ما با هولوکاست رابطه به خصوصي داريم، اما اين واقعه تاريخي به هرکسي مربوط ميشود. آن بخشي از انسانيّت است.
من در باره فيلم بعديم همراه با فيلمنامه نويسم فکر مي کردم. وقتي شما درباره فيلم بعديتان فکر ميکنيد مانند اين است سعي مي کنيد يه ملودي بسازيد. ما درباره چيزهايي مانند رم باستان، زن روسي، چه مي دانم سگ اسپانيايي... فکر مي کرديم و ناگهان ما نوع ديگر از فيلم را تاليف کرديم، بسيار جالب و سرگرم کننده. قصّه مردي در يک اردوگاه کار اجباري، گفتن چيزي شبيه اين به يک کودک :" آيا خوشحالي، پدرت رو ميبيني، اون به تو فکر ميکنه!" قصّه ی جالب و قابل لمسي بود. فيلم نامه نويسم گفت که ما بايد روي اين ايده کار کنيم. ايده قرار گرفتن من به عنوان کمدين در يک موقعيت غريب. من عاشق اين ايده شدم. سينما احساس است و وظيفه من تلاش براي دسترسي به زيبايي است. هدف اين بود، امّا من مي ترسيدم.
پس از رسيدن به اين ايده، نمي توانستم بخوابم، به خود مي گفتم که بايد شجاع باشم. مثل اين که وقتي شما عاشقيد، بايد شجاع باشيد و من فکر ميکنم آن قدر شجاع هستم که اين مصاحبه را با شما به زبان انگليسي انجام مي دهم! اين طور نيست؟ من اين بارقه روشن را دنبال کردم. يک ستاره در آسماني که تماشا مي کردم.»
زندگي زيباست يادوارهايست از خواستن، قدرت و تلقين. هرچند يهوديان راديكال اين فيلم را به دليل نمايش غير واقعي هولوكاست نكوهش كردهاند امّا اين مهم نيست، حواشي هميشه وجود دارند. آن چه مهم است تبلور انسانيّت در يك اثر طنز سينمايي است. آن جا كه عشق موج ميزند و جاشوا پسر گوئيدو فرياد ميزند:
«ما برنده شديم!»
در حقيقت او فرياد برنده شدن در زندگي را ميزند. زندگي كه زيباست و سختي هايش بر زيباييش ميافزايد. اگر او ميخواست تنها از آدمكشي حرف بزند فيلمش تاريخ مصرف داشت و زود تمام ميشد. اما او از زندگي حرف زده است. چيزي كه تا وجود آدمي بر كره ی خاكي وجود خواهد داشت.
کلی من (نویسنده مهمان)
امتیاز دهی وبلاگ به فیلم از ۱۰ نمره : ۷
کلی من: ۵/۷ دیوید: ۱/۷ انیس: ۴/۶

