جمعه سی و یکم فروردین 1386
زندگی,عشق و تقدیر
چقدر عذاب آورست پذیرفتن این واقعیت که هر هنرمندی بالاخره روزی ما را ترک می کند و از آن عذاب آورتر آنست که هنرمند زودتر از آنچه که حتی فکرش را می کنی ما را تنها بگذارد.این کاری بود که کریستف کیشلوفسکی کارگردان بزرگ لهستانی با ما کرد.علاقه ی خاصی به این کارگردان بزرگ و کارهایش دارم.چهره ی مظلوم و دوست داشتنی اش و مصاحبه های پر از سکوت و دلنشینش مرا مجذوبش کرد.چقدر اطرافیان بعد از مرگش از این آرامش او سواستفاده کردند و سعی کردند هنر های او را به خود نسبت دهند.از زبگنف پرایزنر (آهنگ ساز) که معتقد است بخش عظیمی از زیبایی کارهای کیشلوفسکی به او تعلق دار تا پسیه ویچ که گفت:کیشلوفسکی در نوشتن فیلمنامه هایش مشکل داشت و معمولا ایده ی اولیه و بیشتر کار های فیلمنامه را من انجام می دادم.کیشلوفسکی تنها ایده هایی در مورد بعضی از قسمت های فیلم ها می داد. و در نهایت ژولیت بینوش که در مصاحبه هایش می گوید اگر در آبی بازی درخشانی از او دیده می شود همه ناشی از هوش سرشار خودش است و کیشلوفسکی معمولا نمی توانسته به او منظور خود را برساند یا ضعف های بازیش را گوشزد کند
فیلم های او پر از اتفاق است.نوعی تقدیر و قسمت.در شانس کور مستقیما به همین موضوع پرداخته می شود.در آبی تصادفی زیربنای همه ی جریانات است.قرمز نقطه ی عطفش تصادف ولنتاین با سگ پیرمردی است که منجر به آشنایی ولنتاین(ایرن جاکوب) با پیرمرد می شود.تقدیر در قرمز و بیشتر فیلم های کیشلوفسکی به یکی دو مورد محدود نمی شود.علاوه بر تصادف تقدیر باعث می شود ولنتاین هرگز با اگوست آشنا نشود و تقدیر باعث می شود که یکی از شاه صحنه های تاریخ سینما خلق شود.یعنی سکانس پایانی فیلم قرمز آنجایی که شخصیت های اصلی این سه فیلم کیشلوفسکی تنها کسانی هستند که زنده می مانند.گویی آن هایی که در زندگی رنج دیده اند محکوم به زندگی هستند و باید ادامه دهند.
شاید عده ای نام این ها را اتفاق بگذارند اما قطعا کیشلوفسکی به چنین چیزی معتقد نیست.اعتقاد او فراتر از اتفاق است.او معتقد به همان نیروی فرازمینی است.در قرمز بردن در بازی جاگباکس نشان از بدبیاری است و در طول فیلم چنین چیزی حداقل دو بار به اثبات می رسد.صحنه ایی که اگوست به نامزدش مشکوک شده و می خواهد به خانه اش برود دوربین ابتدا روی جاگباکسی زوم می شود که هر سه شکلش یکسان است(یعنی شخصی در بازی برده) و یکبار هم در ابتدای فیلم بردن در این بازی برای ولنتاین با خواندن خبر بدی در روزنامه همراه می شود.
جبر و اختیار بحثی بوده که سال های سال مورد بحث قرار گرفته.از اگزیستانسیالیست ها که گفتند اگر معلولی نتواند قهرمان ورزشی شود مشکل از خودش است تا جبرگرایان مطلق که هیچ جایی برای انتخاب قائل نبودند.کیشلوفسکی را نمی توان به هیچکدام از این دو گروه نسبت داد.او جایی در میان این دو گروه دارد.شاید تا حدی متمایل به جبرگرایان.نگاهی که شاید با نظریات ماتریالیست ها جور در نیاید اما به گمان من واقع گرایانه ترین نگاهیست که می تواند وجود داشته باشد
آخرین ساخته ی این کارگردان بزرگ قرمز است.آخرین فیلم سه گانه ی رنگ ها.سه گانه ایی که با آبی شروع شد با سفید ادامه پیدا کرد و با قرمز پایان یافت.بعد از پایان این سه گانه کیشلوفسکی اعلام کرد دیگر هرگز سراغ فیلمسازی نخواهد رفت چون برای او بیش از حد سخت و طاقت فرساست.اما همه می دانیم که اگر زنده می ماند امکان نداشت فیلم دیگری نسازد.
قرمز یکی از کاملترین فیلم های کیشلوفسکی است.این فیلم دارای فیلمنامه ای پخته و کامل با شخصیت پردازی های قوی است(کلا کیشلوفسکی روی پرداخت شخصیت هایش دقت زیادی دارد و به بعد روانی آن ها اهمیت زیادی می دهد.کافیست در سه گانه ی رنگ ها دقت کنید به برخورد شخصیت ها در برخورد با پیرمرد یا پیرزنی که شیشه ای را می خواهد داخل سطل بیاندازد)رنگ آمیزی در این فیلم بسیار بجا و زیباست.به تناسب نام فیلم قرمز بیش ترین رنگیست که به چشم می آید(همان طور که در آبی و سفید).هرچند شاید تنها بعد زیبایی شناختی مورد نظر نبوده و پر از حرف برای گفتن باشد.قرمز در پرچم فرانسه نماد دوستی است(لازم است اشاره کنم که کیشلوفسکی این سه گانه را بر اساس رنگ های پرچم فرانسه ساخته که هرکدام برای مردمش مفهوم خاصی دارد)فیلم با تصاویری از سیم های تلفن شروع می شود که نمایانگر مفهوم کلی فیلم است.روابط و دوستی های انسان ها در دنیای مدرن.تصویر برداری و حرکت دوربین در این فیلم بسیار زیباست.ارجاعتان می دهم به سکانس هایی که دوربین از تصویر ولنتاین با چرخشی زیبا وارد خانه ی اگوست می شود و البته بالعکس.(هرچند تقریبا در همه ی فیلم های کیشلوفسکی شاهد چندین حرکت فوق العاده ی دوربین هستیم.مثلا دقت کنید به حرکت دوربین در فیلم زندگی دوگانه ی ورونیک صحنه ایی که ورونیک در حین آواز خواندن می میرد).حرکت دوربین با رنگ آمیزی فیلم کاملا همخوانی دارد و زیبایی وقتی به اوج خودش می رسد که موسیقی هم کاملا به فیلم بیاید.موسیقی های فیلم های کیشلوفسکی بسیار زیباست.آیا این را می شود فقط به پرایزنر نسبت داد؟
کیشلوفسکی انتخاب بازیگرش حرف ندارد.محجوبیت و پاکی از چهره ی ولنتاین(ایرن جاکوب) می بارد.نقشی مملو از عشق و دوستی.چهره ی پیرمرد نمایانگر مردیست که در زندگی رنج کشیده و چهره ی آگوست یادآور مردیست که با حسرت به آینده می نگرد و دردمند است.بازی ها فوق العاده اند.نقصی ندارند.جالب است بدانید بهترین کارهای ایرن جاکوب تنها در دو فیلم کیشلوفسکی است.قرمز و زندگی دوگانه ی ورونیک و جالب تر آن که ژولیت بینوش در مصاحبه اش می گوید کیشلوفسکی از بازیگری سر در نمی آورد!نمی دانم اگر سر در می آورد چه بازی هایی از بینوش و جاکوب شاهد بودیم!قطعا شاهکار هایی می شدند که سینما به خودش ندیده.
قرمز در مورد مدل و دانشجویی زیباست که با وجود آن که به همسرش عشق می ورزد اما همسر به او مشکوک است و در چنین شرایطی ادامه ی زندگی ممکن نیست.او در مورد طلاق گرفتن دو دل است.تصادف با یک سگ باعث آشنایش با پیرمردی می شود که صاحب سگ است.پیرمردی تنها و رنج دیده حالا مشغول گوش دادن به تلفن های همسایه هاست.در این گوش دادن ها به دنبال چیست؟شاید می خواهد به خودش اثبات کند که این همه ی زندگی هاست که از هم پاشیده و او در این مورد تنها نیست.هرچند زندگی اگوست تکرار زندگی اوست.تاریخ تکرار می شود آن هم با شباهت های بیش از حد زیاد و قطعا در همه ی این ها جبری اجتناب ناپذیر وجود دارد.همان تقدیری که کمی قبل تر در موردش نوشتم.زندگی هایی که در فیلم قرمز نشان داده می شود سرشار از خیانت است و اغلب این خیانت ها از سوی زن هاست.خیانت نامزد پیرمرد و اگوست.خیانت مادر ولنتاین به همسرش و...نکته ای که به ذهن می رسد نحوه ی خیانت در فیلم های کیشلوفسکی است.در اغلب فیلم های او این خیانت با رابطه ی جنسی به اوج خودش می رسد و معمولا این رابطه ی جنسی توسط شخصی که مورد خیانت قرار گرفته دیده می شود و شوکی باور نکردنی به شخص وارد می شود.دقت کنید به لرزش دست و سر اگوست بعد از دیدن رابطه ی نامزدش با مردی غریبه.
مطمئن بودم تکرار تاریخ دست در دست تقدیر می دهد و هرگز اجازه نمی دهد که اگوست به ولنتاین برسد.اگوست باید بماند و مرگ معشوقه اش را در حادثه ای چون غرق شدن کشتی ببیند و بعد تا آخر عمر دیگر به هیچ کس دل نبازد.هرچند به قسمت هرگز نمی توان اعتماد کرد.فیلم با نگاه های خیره ی پبرمرد و اگوست و ولنتاین پایان می یابد.درحالی که اگوست و ولنتاین در اثر حادثه ایی در کنار یکدیگر ایستاده اند.می توان امید داشت تقدیر این بار طور دیگری عمل کند و آن دو را با یکدیگر آشنا کند؟
کیشلوفسکی در مورد مرگ اندره تارکوفسکی گفت:مرگ یک ضرورت است.چه کسی فکر می کرد کیشلوفسکی ۵۵ ساله با حالی نه چندان بد وارد بیمارستان شود و زنده برنگردد؟شاید خودش هم انتظارش را نداشت.مدت کوتاهی قبل از ورودش به بیمارستان گفته بود حرفش را پس گرفته و در مورد سه گانه ی تازه ای فکر می کند.بهشت و دوزخ و برزخ.چقدر شنیدن این جمله او برای ما که دیگر او را نداریم درد آور است.
پ.ن:نقل قول ها و بعضی از اطلاعاتی که در مورد کیشلوفسکی و فیلم هایش بدست آوردم مربوط به منابع مختلفی است.از روزنامه ی گاردین و سایت IMDB تا کتاب مفاهیم نقد فیلم مجید اسلامی
دیوید
امتیاز دهی وبلاگ به فیلم از ۱۰ نمره : ۸.۸
دیوید : ۱۰ انیس : ۸.۸ سوشیانس : ۸.۵ کلی من: ۷.۹

