جمعه هفتم اردیبهشت 1386
من، سينما، پانزده سال دارم
دوست عزيزي که در کار هاي فيلم کوتاه هم فعّاليّت مي کرد، مي گفت: اگر يک سينماگر جوان امريکايي از نوجواني شروع به کار کند، کار را با افکت هاي تارانتينويي شروع مي کند و بزرگ ترين آرزويش اين است که تيم برتون شود. امّا يک جوانِ ايراني کارش را از سينماي آيزنشتاين شروع مي کند و دوست دارد تا ابد آيزنشتاين بماند. از اين روست که شناخت سينماي آيزنشتاين براي ما لازم است. تا بدانيم سينماي صد ساله چه مسيري را گذرانده. و الان در چه جايگاهي است. 
تمام منتقدين و علاقه مندان سينما، قطعاً در باره ي ظهور خالقي به نام سرگئي آيزنشتاين، خارج از دو حالت فکر نمي کنند: عدّه اي فعاليّت هاي تئاتر و سينمايي او را در سه دهه، از خوش اقبالي هاي سينماي نوپا مي دانند؛ و عدّه اي بسي عميق تر و ايده آل نگر تر، ظهور استالين، و از کار بي کار شدنِ آيزنشتاين (و خراب کاري هاي بعد از آن را) از بد شانسي هاي سينما (و دنيا) مي دانند.
خيلي عجيب است، از شخصِ مبارزي که ايده هاي سياسي را در آستين مي پروراند، و به ظاهر سينما را فقط در خدمتِ آرمان ها و حربه اي براي تحقّق بخشيدن اهداف سياسي اش به کار می گیرد سينمايي برمي خيزد که هم از لحاظ محتوا و هم از لحاظ زيبا شناسي و فرماليستي تا اين اعلاء و شايسته ي تقدير باشد. لازم است از همين ابتدا يادآور شوم که او باني بام فرماليست بود. آيزنشتاين از نخستين نوابغي بود که اوّلين تکنيک هاي دکوپاژ را به صورت منسجمي همراه با استعاره و کنايه در سينما گنجاندند. نه به شکلي خشک و گنگ، بلکه به شکلي که عامّه ي تودي شوروي هم از آن استفاده ببرند. و با او همگن شوند. تک بعدي و سطحي به نظر مي آيد. اگر بگوييم، آيزنشتاين و پودوفکين، سينما را تنها فرم و دکوپاژ مي دانستند. امّا قطعاً اگر فرم، همه ي اين سينما نباشد، قسمت بزرگي از آن است. با دقت آثار نخست آيزنشتاين را نگاه کنيد، تا ببينيد که تماماً کات هاي کاملي هستند که با دکوپاژ به شورت کات هاي کوچکي تبديل شده اند.
سينماي سفارشي:
عدّه اي از منتقدين، از بعضي کارگردان ها ايرادي مي گيرند که ايراد نيست:
آقاي کيارستمي فيلم سفارشي مي سازد!
کريستف کيشلوفسکي فيلم سفارسي مي سازد!
عيبي ندارد. مگر آيزنشتاين و وسوالد پودوفکين فيلم سفارشي نمي ساختند که شاهکار هم بود (هست)؟ به قول ابراهيم گلستان که مي گويد: شما در باره ي سفارش دهنده صحبت مي کنيد يا سينما؟
البتّه در اين بين سينماي سفارشي ذهن ما را بيش تر به سمت رزمناو پوتميکين مي برد تا اعتصاب. امّا به نوعي مي توان تمامِ اين ها را در راستاي سينماي انقلابي دانست. باز هم مي گويم: ما با سفارش دهنده کاري نداريم. ما درباره ي سينما حرف مي زنيم. و اعتصاب اوّلين ساخته ي سينمايي آيزنشتاين بود که از همان بدوِ ورود، همگان را انگشت بر دهان برجاي خشکاند.
سينما و تصوير:
بر خلاف کساني مثل دهنمکی و در نوعی دیگر فرمان آرا که تصوّر مي کنند، سينما تماماً ديالوگ هاي فيلم نامه است و متلک هاي پنج سال اخير ايراني را جمع کرده اند و در فيلمي متعلق به بيست سال قبل ساخته اند،(منظور اخراجی ها است) بايد بدانيم که سينما تصوير است. همان طور که در فيلم هاي سهراب شهيد ثالث پيرزني ده دقيقه سوزن نخ مي کند و در پنج دقيقه از ده پّله بالا مي آيد. و بر همين اساس بود که تارکوفسکی شهيد ثالث را بزرگ ترين کارگردان خاورميانه مي دانست. بله سينما تصوير است. تصويري که کارگردان هاي معاصر مي خواستند با دوربين لومير بسازند. و آيزنشتاين هشتاد سال قبل آن را مي ساخت. تصاويري ناب از سينماي انقلابي.
چيزي که ما به عنوانِ سينماي انقلابي در ذهن داريم، آناليزي از فيلم اعتصاب است. جمعيّت زيادي که گرد هم آمده اند و معترض هستند. شخصي بر شانه ي دو نفر نشسته و شعارهاي انقلابي مي دهد، همگان را همصداي خود مي کند. و ناگهان پتانسين اين جمعيّت آزاد مي شود. سنگ ها به شيشه ها مي خورند و تبر ها به ريشه. دريغا که ريشه تناور عميق است و شيشه بسيار.

سينماي آيزنشتاين، مخصوصاً سينماي صامت اش. بازي با نابازيگر است. نابازيگرهايي که بدون داشتن عقيده ي مشترکي با کارگردان وجودشان غير ممکن است. ويژگيِ ديگر اين فيلم، استقاده ي بسيار به جا و زيبا از صحنه هاي مستند است. درياي درخشان، بندرگاه هاي قديمي، جمعيّت جوشان، نماهاي صميمي.
راهِ دوري نرويم، اين همان نورئاليسمي است که بر سر زبان ها افتاد. آيزنشتاين، بنيان گذارش بود. رابر برسون در فرانسه پيروي اش کرد و کن لوچ در انگلستان گسترشش داد.
اعتصاب نمونه اي ناب از سينماي نورئاليسم دهه ي بيست شوروي است. فيلمي که از هيچ سوي بام نمي افتد. نه خيلي اکسپرسيونيسم و داراي اغراق است و نه خيلي رئاليست. نه خشک و ملال آور است و نه يک اسلپ استيک با کيک هاي خامه اي و حرکات آتروباتيک باستر کيتون. فيلمي در راستاي تحقّق اهداف. بزرگ داشتِ بزرگ ها و بزرگي ها و خار کردنِ خار ها و نخاله ها.
سينما و صدا:
موسيقي، يکي از ناب ترين عناصر اصلي و سازنده ي فيلم هاي سرگئي آيزنشتاين است. او براي موسيقي در کار هاي صامتش، گاهي از قطعات پيتر چايکوفسکي و ادموند ميسل استفاده مي کند. همان طور که در اعتصاب و رزمناوِ پوتميکين مي بينيم (مي شنويم) موسيقي يک بک گراند(پس زمينه) مناسب براي روند روايي فيلم است. وقتي کار بالا مي گيرد، قطعاتِ سريع مي سل به کار تکاپوِ بيش تري مي دهد. و وقتي تراژدي رقم مي خورد، قطعاتِ جاويدانِ چايکوفسکي به کار جلوه مي دهد.
موسيقي از فیلم اکتبر ۱۹۱۷ به بعد متفاوت است. در ايوانِ مخوف و الکساندر نوسکي گاهي موسيقي بستري براي روايت فيلم اس و گاهي فيلم خودش را با
موسيقي هماهنگ مي کند. همان طور که در فيلم الکساندر نوسکي اين تطابق اشکال تصويري، ميزانسن ها و مضامين سمعي را در همکاري هماهنگِ سرگئي آيزنشتاين و پروکوفي يف شاهد هستيم. امّا نوعي نو از استفاده ي صدا در فيلم هاي صامتِ آيزنشتاين، استفاده ي به جا از سکوت است. وقتي کارگر با کمربندش خود را حلق آويز مي کند تا با برچسبِ يک دزد از کارگاه بيرون نيايد و يا وقتي که بچّه ي دوست داشتني کوچک که دور از عالم جنگ و انقلاب و اعتصاب است را از بالاي ساختمان پايين پرت مي کنند. اين سکوت استعاره اي از مرگ است. نمونه هاي ديگري هم داريم. در رزمناوِ پوتمکين. وقتي مرد انقلابي مي ميرد. و امّا سکان کالسکه ي نوزاد بر پلکان که مي گويند يکي از ده سکانِ برتر تاريخ سينما است.
شايد(حتماً) بنده استحقاق نوشتن در باره ي سينماي آيزنشتاين را نداشته باشم. برسد به آن که بخواهم سينماي آيزنشتاين را با فرماليسم پودوفکين و ديگران مقايسه کنم. که یادآوری ای باشد بر نوآوري آيزنشتاين. با توجّه به اين که برعکس آيزنشتاين که همه ي آثارش را نگاه کردم، به غير از مادر، فيلم ديگري از پودوفکين نديده ام. امّا به خوانده ها شنيده هايم استناد مي کنم.
در سينماي پودوفکين، تصوير يا هر شيء در معنايي به غير از خود نيست. امّا در سينماي آيزنشتاين از هم نشيني اشياء و نما ها در کنار هم معاني نو خلق مي شود. براي مثال، اگر داس به معنای کشاورزي باشد و چکش نمادِ صنعت، در سينماي پودوفکين اين دو در کنار هم به معناي کشاورزي و صنعت هستند، امّا در سينماي آيزنشتاين، اين دو شيء نمادي يا استعاره اي از کمونيست هستند. (البتّه من در هيچ يکي از فيلم هاي اين دو بزرگ، داس و چکشي کنار هم نديدم. اين فقط يک مثال است)
اگر سينما، صد ساله است و اعتصاب هشتاد و پنج ساله، پس وقتي اعتصاب ساخته شد سينما پانزده ساله بوده. و باز هم عجيب است که اين سينماي خردسال ، تا اين حد خوش ساخت و منسجم باشد. آيريس هاي فوق العاده و تدوين عالي ، دکوپاژ زبانزد و فيلم برداري بي نقص. فست موشن هاي پرتکاپو و جمپ کات هاي به جا و.... پس با اين تفاصيل، امتياز دادن به اين سينماي پيش کسوت را کار بیهوده و عبثي مي دانم. چون ما به معيار هاي خود، امتياز نمي دهيم.
عقاب تیز چشم سینمای انقلاب (الف . م سپیده دم- انوشیروان مسعودی- وبلاگ اندیشه ی نو شرح جامعی بر زندگی و آثار آیزنشتاین و نقدی از رزمناو پوتمیکین)
پی نوشت: منابع استناد شده: فیلم های آیزنشتاین ، کتاب فرهنگ واژه های سینمایی ،تألیف پرویز دوایی،سایت آفتاب
انيس

