شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386
بغضی که هرگز نمی ترکد...
نوشتن درباره مالنا كار آساني نيست. بايد شوك هايت را پشت سر گذاشته باشي، اشك هايت را ريخته و آه هايي از عمق جان برآورده باشي و اين را به دست زمان سپرده باشي تا بتواني از افكار جوزپه تورناتوره بنويسي. تورناتوره، همان كسي كه احساس را از عدسي دوربينش چون پالايهاي محبوس ميكند تا مجدداً بر روح و روان مخاطبش تهنشين گردد. سينماي او سينماي احساس است، روايتي است از عشق هاي ناكام با نگاهي مرموز و تفكربرانگيز به زن. زني كه تنها براي ابراز عشق پا به عرصه وجود گذاشته و رسالتي بيش از اين ندارد. او زن را باكره طبيعت ميداند، موجودي كه آلايش و نقطه مكدري را متصور نيست.
فراي احساسات، سينماي تورناتوره سينماي جامعهشناسانه است. او از بورژوازي طرفي نميبندد و دوربين خود را به داخل بازار، خيابان ها و كوچهها ميبرد و از آن جا زاويه ديدي براي نگاه به آدم هايي كه دور هم گرد آمدهاند تا زندگي كنند ايجاد بكند. نگاه او از پايين به بالا هم نيست، درست موازي با سطحيترين قشر يك اجتماع است و از آن فراتر و فروتر نميرود. او فرازي نميبيند تا از سرمايهداري كوركورانه دوري گزيند و فرودي نميشناسد تا بيجهت فقر را سرزنش نكند. او آدمي را ميبيند، كسي را كه در اميالش غوطهور است و سعي در حق به جانب كردن آرزوهاي خود دارد. سالواتوره در سينما پاراديزو چنين آدمي است، يك عامي عاشق، عاشق سينما و يك زن. رناتو در مالنا يك عامي عاشق است، باز هم عشق به سينما و يك زن. در افسانه 1900 نيز يك سر راهي به موسيقي و زن عشق ميورزد. گويي خلقت تنها دو ارزش و دو زيبايي به وديعه گذاشته است: هنر و زن. و شايد به تعبيري زن هنر خلقت باشد. تورناتوره اين موضوع را دغدغه ذهن ايدهآليست خود كرده است و چنين ارزشي را از هزارتوي بيتوجهي جوامع امروز بيرون ميكشد.
او نگاه سياسي خود را با هنرمندي غريبي در لايهلايه فيلمهايش مخفي ميكند، هرچند اين موضوع كمتر در مالنا صورت گرفته است. در مالنا انتقاد از فاشيسم به صراحت مشهود است و فقر فرهنگي كه محصول نظام هاي مغاير با فطرت آدمي در كشوري نظير ايتالياست را به سخره ميگيرد. فضولي ها و خالهزنكبازي ها و پچپچهاي خياباني كه از مظاهر اين آسيب فرهنگي هستند به ويژه در مالنا به گونهاي طنزآميز مورد سرزنش قرار ميگيرند. آدم هاي تورناتوره برونگرا هستند، همواره قصد دارند راهي براي ارتباط گرفتن بگشايند و البته اين راه ارتباطي را خود كشف ميكنند. قهرمان هاي او قهرمان نيستند، قدرت خاصي ندارند و شايد پر اشتباه نيز باشند اما به غايت انسان هستند، مالامال از پاكي و سرشتي كه هنوز فرصت تباهي نيافتهاند. بله نگاه سياسي تورناتوره قابل تامل است، در پاراديزو و مالنا فاشيسم و در 1900 امپرياليسم نقد ميشود.
مالنا كيست؟ يك زن زيبا كه گويي از بهشت پا بر زمين گذاشته و هيچ دلسوزي مگر يك پسر تازه بالغ ندارد؟ يك زن كه بايد براي تنهايياش و بيتوجهي اطرافيانش به او افسوس بخوريم و بگرييم؟ در نظر اول شايد پاسخ به همه اين سوال ها مثبت باشد، اما مالنا آن ارزش از دست رفته و تباه شده يك جامعه امروزي است. جامعهاي كه با فقر فرهنگي، استحاله عموم در زير چكمههاي مكتب هاي خانمانسوز سياسي، جنگ و خونريزي و خشونت، بيگانگي با فطرت انساني و بيهويتي اجتماعي دست و پنجه نرم ميكند و دريغ كه خود نيز بر داشتن چنين بيماريهاي مهلكي آگاهي ندارد. مالنا مرواريدي است گمشده در لجن ها، ستارهايست در ظلمت و شرفي است به يغما رفته. تنها كسي او را ميشناسد كه هنوز فطرتش دست نخورده است، كسي فكرش را منحرف نكرده است و هنوز بالغ نشده است؛ رناتو نماينده چنين فردي است. تورناتوره ميگويد اگر انسان از فطرت پاك خويش دور شود و پا به عرصه بلوغ فكري هم جهت با جامعه روز خود بگذارد ديگر رناتوي معصوم و عاشق نخواهد بود و تبديل ميشود به مابقي آدمه اي شهر، آن هايي كه مالنا _ يا شرافت را _ خاري در چشم ميبينند و مزاحم زندگي عادي خويش. مالنا موجودي است كه بايد حفظ شود اما او را به دور مياندازند. سكانس كوبنده كتك خوردن مالنا از زن هاي شهر نمايانگر له شدن انسانيت به دست انسان امروز است.
تورناتوره در يك واكاوي جامعهشناسانه، نشان ميدهد كه اگر كسي تن به فحشا بدهد تنها دليلش اطرافيان هستند و اگر كسي درست زندگي كند باز اطرافيان تاثير خواهند داشت. حسادت به عنوان يك عامل كشنده و ملال آور بلايي است كه بر سر آدمي نازل ميشود و گريزي نيست مگر تن به تقدير سپردن و به انحلال افتادن. مالنا كسي است كه در گرداب حسادت جامعه پيرامونش تبديل به يك تنفروش ميشود و رناتو از سوي ديگر، آدمي است كه تنها حسادت نميكند و براي همين بيدفاع و آسيبپذير است چون مانند ديگران نيست. او راه هاي ديگري براي برونريزي خويش بر ميگزيند، اٍستمنا استعارهايست براي گريز از نكبت. همچنين است شكستن شيشه مغازه و كارهايي از اين قبيل كه از رناتو سر ميزند.
در فيلم هاي تورناتوره، مذهب با طنزي آرام و نه برنده همچون پازوليني يا حتي لوييس بونوئل به سخره گرفته ميشود. در سينما پاراديزو يك كشيش سانسور ميكند و هنر زندگيساز را خدشهدار مينمايد و در مالنا رناتو دست مجسمه قديس را ميشكند. در جايي نيز بدون اينكه وي را روانكاوي كنند برايش دعا و جادوهايي مذهبي تجويز ميكنند. مذهب به جاي اين كه راهگشا و مسئلتآموز باشد، سنگ پيش پا مياندازد و در افزوني زحمت و گمراهي ميكوشد. تورناتوره مذهب را راه نجات نميبيند و بلكه آن را منجي عالم گمراهي از فطرت ميداند. او مذهب را ابزاري براي تحكيم قدرت ميداند و ايدئولوژي را مزاحم زندگي طبيعي انسان. هرچند كه او احترام نيز براي مذهب قائل است، اما مذهبي كه ابزار نشده باشد. نشانه اين احترام صليبي است كه بر گردن مالنا آويخته شده است و مالنا خود پاكي و سرشت نيك است.
پارادوكس قابل توجهي كه در فيلم وجود دارد شخصيت پدر رناتوست. او تنها كسي است كه از فاشيسم بيزار است. تنها كسي است كه به اين حزب نپيوسته است اما ميبينيم كه از خشونت درست به سياق فاشيستها استفاده ابزاري ميكند. او دائم بر سر خانوادهاش فرياد ميكشد و رناتو را با وحشيگري كتك ميزند. او غير فاشيستي است كه فاشيستي عمل ميكند و جامعه از چنين آدم هایي متناقضي پر است. وكيل مالنا را از هر عمل منافي عرف بري ميداند ولي او را در بستر تصور ميكند.

تورناتوره هنر را راهي براي تخليه رواني ميداند، چيزي كه تحمل شرايط سخت و طاقتفرساي زندگي امروزي را ممكن ميكند. ارادت او از بين همه اين هنرها به خصوص به سينما مشهود است. رناتو هرگاه خود را هنرپيشه فيلمي ميبيند كه تنها ناجي مالناست؛ گويي تنها هنر است كه هنر را نجات ميدهد. همچنين قهرمان فيلم هاي خيالي شدن و پناه بردن به تخيل تنها راهي است كه ضعف هاي عملي و روحي رناتو را پوشش ميدهد.
بيهويتي جامعه آن روزهاي ايتاليا و شايد به طور عموم همه دنيا در سكانس آغازين به رخ كشيده ميشود، رناتو دوچرخهاي ميخرد كه ركابش از آن فرانسه و قابش محصول انگلستان است و درست در همين لحظه ايتاليا به فرانسه و انگلستان اعلان جنگ ميكند. تنها قسمتي از دوچرخه كه ايتاليايي است قفل است؛ گويي به زعم تورناتوره همه چيز از جمله هويت ربودني است و در ايتاليا تنها قفل ساخته ميشود. دزدي و غارت جامعه را از درون پوسانده است.
وقتي مالنا خود را براي بيرون رفتن آماده ميكند مورچهاي زير ذرهبين ميسوزد. گويي فرجام كار از ابتدا پيداست، خودنمايي مالنا در نهايت محكوم به انحطاط، نابودي و سوختن است. سوختن مورچه كه وجهه ديگري از مالناست به دست پسرهايي انجام ميشود كه تازه بالغ شدهاند و از روي غريزه رفتار ميكنند و بزرگ ترهاي سال هاي آينده جامعهاي هستند كه مالنا را نميپذيرد. مورچه زير ذرهبين ميسوزد و رناتو تنها نظاره ميكند. اين فرجام انسانيت است و كاري از دست مذهب بر نميآيد؛ وقتي مورچه ميميرد پسرها دعايي مذهبي ميخوانند. سكانس هاي اوليه به نوعي كوتاه شده كل فيلم هستند.
اگر اغراق نباشد، ميتوان گفت سكانس ورود مالنا با همسرش به شهر از تاثير گذارترين و منقلب كنندهترين سكانس هاي سينماي ايتاليا باشد. شرف و انسانيت با تكيه به تنها يك انسان به جامعه باز ميگردد، سربلند ميكند و پيش ميرود. همه متعجب ميشوند، شگفتي از اين كه چگونه آن چيزي را كه چون تفاله بيرون انداختهاند برميگردد و چون تفاله به آن ها مينگرد. با بازگشت او شهر منقلب ميشود و از او استقبال ميكند و اين تنها نگاه بسيار ايدهآل تورناتوره است. او اميد خود را از دست نداده و هم چنان در انتظار بارقهاي از نور انسانيت در قلب آدم هاي دوران ماست. مالنا به شهر برميگردد بدون اينن که بگريد و بر ضعف خود صحه بگذارد. او با بغضي برميگردد كه هيچگاه نميتركد.
«تنها زني را فراموش نخواهم كرد كه از من نپرسيد... مالنا!»
کلی من
امتیاز دهی وبلاگ به فیلم از ۱۰ نمره : ۷.۱
کلی من: ۸.۵ انیس: ۶.۶ سوشیانس: ۶.۲ دیوید: ۷.۲

