تبليغاتX
پرده شیشه ای

شنبه پنجم خرداد 1386

من خداوند، خدای تو هستم

در جای مقدّمه

 

مدّتی پیش، دوستِ خوبم، سوشیانس، برای تنوّع دادن به روالِ کارِ وبلاگِ پرده شیشه ای، پیشنهادی قابل قبول مطرح کرد، که از هر جهت، موردِ استقبالِ اعضای وبلاگ واقع شد. و بر این اساس بود که به مناسبتِ شصت و ششمین سالگردِ تولّدِ کریستف کیشلوفسکی (27 ژوئن 1941) کارگردانِ جاودانِ لهستانی، به مجموعه ای از کار های او بپردازیم. با توجّه به این که قبلاً به دو اپیزود از سه رنگِ کیشلوفسکی پرداخته بودیم و در عینِ حال، نقد ها و نظر های فراوانی برای این سلسله شاهکار در وب سایت ها و وبلاگ های فارسی قابل یافت بود، لذا، ما ده فرمان ( 10decalogue) را بهترین پیشنهاد ممکن دانستیم. 

قرار بر آن شد که نقد ها را از اولّین هفته قبل از سالروز تولّد کیشلوفسکی  در وبلاگ ارائه دهیم. هر سه روز یک فرمان از ده فرمان. و بعضی از فرمان ها را به نویسنده های مهمان بسپاریم. این ایده ی آخر بیش تر از همه وفادار به این طرح به نظر می آمد.

انگیزه ی ما برای گرد آوردنِ این مجموعه می تواند این پاسخ باشد: زیرا ده فرمان وجود دارند. این همان پاسخی است که کیشلوفسکی به منتقدان گفت. وقتی از اون پرسیدند چرا ده فرمان را ساختی؟

بر این منوال، بنده، انیس، از مفتخرم که از فرمانِ اوّل شروع کنم. فرمانی که فرمان نیست. یک جمله ی خبری است:  «من خدا هستم پروردگار شما».

 

در نگاهِ کیشلوفسکی قبل از این که به فرمان، نصیحت یا دستوری عمل کنی، بایستی بر این واقف باشی! خدایی هست و پروردگار ماست. کاریش هم نمی شود کرد. این هم برای خودش جبری است. می توان آن را زیبا دید و می توان از آن منزجر شد. پس به آن نمی شود دست درازی کرد.

فرمانِ اوّل را از لحاظِ فیلم نامه، قوی ترین اپیزود از این مجموعه می دانم. و البته همه می دانند که مجموعه ی ده فرمان، خیلی مطابق با فیلم نامه پیش نرفت. بارزترین نمونه اش پایانِ فرمانِ دهم بود که به نوعی کاملاً متفاوت با فیلم نامه می باشد. اما از این لحاظ، فرمانِ اوّل شاید خیلی کم تر متفاوت با فیلم نامه ساخته شد. و اگر تفاوتی هست، پس از دکوپاژ و ضبط موسیقی فیلم پدید آمده است.

 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...

 Decalogue 1- Kieslowski

پرسوناژِ مشترک فرمان های کیشلوفسکی ، که گاهی نقطه ی عطفی برای تمامِ فرمان ها است و گاهی در مقامِ وجدان بر گناهکار تجلی می کند، در سرما نشسته. و با نگاه شماتت بارش ما را از همین ابتدا شرمنده می کند. کیشلوفسکی در فیلم هایش مدام در پیِ بازی دادنِ مخاطبش است. او همیشه برنده ی بازی است. و الان برنده ی دوست داشتنی ما از این دنیا رفته. پس برنده ای درکار نیست. همان طور که در باره ی فیلمِ بی پایان می گفت: جنگ هیچ فاتحی ندارد!

کبوتر، که مثلِ شیشه ی شیر، سگِ ولگرد، ظرف آب سردِ روی اجاق، و.... یک  عنصر شناخته شده در سینمای کیشلوفسکی است، بر لبِ خانه ای که محبّت دیوار های سفیدش را گرم کرده است می نشیند. رنگ ها همه سرد اند. بیش تر رنگ ها مخصوصا در فرمانِ اوّل در هارمونی با خاکستری، سفید، سیاه، آبی و قهوه ای است. امّا پنداری خانه خیلی گرم است. خانه ای که همان کبوتر از بین هزاران پنجره ی بلوک های آپارتمانی ، یکی از آن ها را انتخاب کرده تا کیشلوفسکی به توصیفِ شخصیّت های آن بپردازد.

دوست عزیزم، بهزاد دوگوهرانی، حرف جالبی در باره ی سینمای کیشلوفسکی می گفت: کیشلوفسکی اگر از چیزی هم سر در نیاورد(که خیلی هم سر در می آورد) یک کار را بدون ایراد و با بهترین شکل ممکن انجام می دهد. و آن هم انتخاب هنرپیشه ها است. وقتی کیشلوفسکی بازیگر را انتخاب کرد، نیازی به فیلم نامه و دیالوگ و کرنش و واکنش و اکشنی نیست. فقط کافی است که او در کادر دوربین حضور داشته باشد (نقل با کمی تغییر!)

بر همین منوال، انتخاب بازیگر برای فرمانِ اوّل نیز مثل دیگر فیلم های کیشلوفسکی به بهترین حالت انجام شده است.

پدر مهربانی که محبّت از نگاه و رفتار و گفتارش می بارد. ظاهراً خدایی ندارد. امّا آن قدر دموکرات هست که با حضور تنها پسرش در کلاس های مذهبی مخالفت نکند. نگران پسرش، تنها فرزندش، تنها بازمانده از خانواده اش است. باز هم این خانه مثل بقیه ی خانه هایی که کیشلوفسکی وارد آن ها می شود، ساکت و خلوت است. همیشه یک طرف از خانواده های کیشلوفسکی لنگ می زند. یا همسری در کار نیست یا فرزندی یا هر دو. که اینده فرمان - کریستف کیشلوفسکی می تواند در نقد خالی از عمد نباشد.

اوّلین چیزی که در هنگامِ خواندنِ فیلم نامه ی فرمانِ اوّل نظر مرا جلب کرد، اسمِ شخصیّت اول این فیلم بود. که نامش کریستف می باشد.و بیش تر از دیگر پرسوناژ های کیشلوفسکی اسیر جبر و تقدیر می شود. آیا مزاجِ معتدل و آرامِ مردِ فرمانِ اول که مدام سیگار می کشد و پسرش همیشه او را از سیگار کشیدن منع می کند، آنالیزی از خود نویسندگانِ فیلم نامه : کریستف کیشلوفسکی و کریستف پیسیویچ نمی تواند باشد؟ عجیب است اگر غیر از این باشد.

مهربانی و عشق پدر به جای خود، امّا پسر معنوی تر از پدر به نظر می رسد. او هر چه نمی داند را از پدر می پرسد. و پدر او را به دایرة المعارف ها، لغت نامه ها، فرمول های ریاضی و فیزیک ارجاع می دهد.

 

پاول (پسر) : چرا مردم می میرند؟

کریستف (پدر): ... انسان یکی ماشینه، قلب یک پمپ و مغز یه کامپیوتر. فرسوده می شه و از کار می افته، همین....

پاول: ولی.... (آگهی تسلیت روزنامه را نشان می دهد) این جا نوشته: "طلب آمرزش برای روحِ مرحوم" توی دایرة المعارف چیزی در باره ی روح نبود!

کریشتف: روح یه چیزِ فرمالیسته س. وجود نداره....

 

بدین سان است که پسر از پدر پیشی می گیرد. و در سینمای کیشلوفسکی هیچ کس بی دلیل و خالی از معنا نمی میرد. گویی آن ها پرواز می کنند. 

مثالی که برای همه آشنا باشد: فیلم آبی/ صحنه ی تصادف: ماشینِ آبی با درخت برخورد کرده. سر ماشین به سمت بالا رفته. گویی خیال پرواز داشته و می خواسته اوج بگیرد. امّا یک سرنشین از پرواز جا می ماند (ژولیت) زیرا به قضاوت کیشلوفسکی ، او استحقاق ِ پرواز را نداشته است. مثالی دیگر: نمای پایانی فیلمِ بهشت (که کیشلوفسکی و پیسیویج نویسندگان فیلم نامه بودند و رخصت ساخته شدنش حاصل نشد و تام تیکور هر چند خام دستانه آن را به دنیای سینما آورد.) نمایی که هلی کوپتر پرواز می کند، اوج می گیرد، و ناپدید می شود. و این ها همه استعاره ای از مرگ است. (جاودانه با عشق)

 

این طور بود که پسر پدر را با کامپیوترِ فرمالیته اش تنها می گذارد و به مادرِ واقعی خود که در انتهای فیلم اشکش بر تابلو مریم مقدّس می چکد، ملحق می شود. اشکی که برای پدر است نه برای پسری که پرواز کرده. عمّه ی پاول (خواهر کریستف) دیگر شخصیّتی است که از زندگی جا مانده است. او بر خلافِ پدر زندگی را از سوی دیگر رها کرده و از سوی دیگر بام افتاده است. آدم ها را با حسرت رها کرده و روح ها را ستایش می کند (البتّه نه به این غلظتی که بنده توصیف می کنم)

سکانِ زیبایی که بازی عمّه را برایم تداعی می کند، آن جایی است که پاولِ کوچک را از آب گرفته اند. و عمّه به سویش می رود و زیپِ بارانی پسرک را بالا می کشد. و دکمه هایش را می بندد تا مبادا پسرک سرما بخورد! سینمای کیشلوفسکی این گونه آغشته به عشق است. نه با دیالوگ های رومئو و ژولیت و ستایش های فرهاد کوه کن.

 

ده فرمان، از معدود شاهکار های سینمای متفکّر جهان است، ظاهراً از سیاست چیزی نمی گوید. بهتر بگویم: سعی می کند از سیاست چیزی نگوید. شاید این که درجه ی هوا در دسامبر 1986 هفده درجه ی سانتی گراد زیر صفر است، یا این که مردم آبِ گرم ندارند و ظرف آب سرد را بر روی اجاق گاز می گذارند تا بتوانند حمام کنند، کنایه ای از اوضاعِ نابه سامانِ سیاسی و اجتماعی باشد. همان طور که خود کیشلوفسکی نوشته است:

در آن زمان مسافرت هایی به خارج از کشور کرده بودم و احساس نا امنی ِ عمومی را در سراسر دنیا مشاهده کرده بودم.  در این جا منظورم نا امنیِ سیاسی نیست، بلکه منظورم نا امنی در زندگی عادّی و روزمرّه است. پشتِ هر لبخندِ مؤدّبانه ای نوعی بی تفاوتی می دیدم. و سراپای وجودم را این احساس در برگرفته بود که بیش از پیش، با انسان هایی مواجه می شوم که واقعاً ایده ی مشخّصی از این که چرا زندگی می کنند ندارند. .... در اواسطِ دهه ی هشتاد، ما دیگر به سیاست علاقه ای نداشتیم. مطابق دیدگاهِ مرسوم، سیاستمداران، افرادی کسل کننده و بی مایه و از نظر تاریخی ، نالایق و بی عرضه بودند. دیگر بر این باور نبودیم که سیاست، می تواند دنیا را عوض کند. چه رسد به این که آن را بهتر سازد. در عین حال من و پیسیویچ در یافیتیم که افرادِ واقعاً اندکی وجود دارند که بتوانند تغییر و تحوّلاتِ پیچیده ی سیاسی را درک کنند و حتّی مطمئن نبودیم که خودمان هم به این ظرایف آگاه باشیم. بنابر این از سیاست چشم پوشیدیم....

 

همان طور که از نوشتارِ کیشلوفسکی بر می آید، در ده فرمان، روزمرّگی را بر سیاست  ترجیح داده شده می بینیم. روزمرّگی یعنی از وقتی که از خواب برمی خیزیم، تا وقتی که به بستر باز می گردیم. پس منظور از روزمرگی، ارتجاع نیست. بستری است برای توصیفِ زندگی، عشق و شاید تهوع و...

این که پسر در جلسات تدریس پدرش حاضر می شود، این که پدر و پسر با هم استادِ شطرنج ورشو را مات می کنند، این که پسر به تازگی حسّ جدیدی نسبت به دختری هم سن و سال خود یافته و در باره ی آن از پدرش مشاوره می گیرد، هیچ کدام از این مسایل، جدّی و تاثیر گذار در روندِ درونیِ فیلم نیستند. شاید این ها توصیف یک زندگی  لهستانی در دهه ی هشتاد باشند.

 

ماینتور سبز رنگ: I'm ready

 

می گفتیم: پدر مهربان است. و به ظاهر مادّی گرا (ماتریالیست)، درعلوم تجربی یک نابغه است و در این راه پسرش را هم با خود هم گام کرده . و در این اثنا، در حالِ ساختِ ابر رایانه ای می باشد که ظاهراً بشر به آن بیش تر از تعالیم دینی و تعاریف معنوی احتیاج دارد (بنده هم با ایده های پدر مخالف نیستم . ولی باید در نظر داشت که ده فرمان وجود دارند!) امّا...

کریستف (در انتهای فیلم) وقتی از همه جا ناکام می ماند، به سراغ این دانای کل می شتابد. و جالب آن است که از این کامپیوتر سوال هایی را می پرسد که انگار باید از همسر خود بپرسد. یعنی او کامپیوتر را در مقامِ همسر خود و مادر پاول خلق کرده است:

 

کریستف: هستی؟.... پرسیدم هست؟... چه کار باید کرد؟.... برای چی؟ .... برای چی خواستی؟.... گوش کن، برای چی بچّه خواستی؟ می خوام بدونم.... !

و در این جا تازه ، کریستف متوجّه می شود، که اختراعک او، اسباب بازیِ لوس و فاقدِ شعوری بیش نیست.

کریستف (درحال جست و جو کردن در کامپیوتر): نشانه

کامپیوتر: علامت، اخطار، نشان، نماد.

کریستف: روشنی

کامپیوتر: نور، آتش، پرتو، شمع.

کریستف: شمع

کامپیوتر: نماد، کلیسا، صلیب

کریستف: احساسِ امید

کامپیوتر: خارج از حافظه!

 

سبک روایی و کلّی:

 

اگر بخواهیم چیزی که ما  آن را سبکِ روایی ِکیشلوفسکی می خوانیم را به صورتِ فشرده در سه کلمه بگوییم این طور خلاصه می شود:

موضوع+ ضدّ موضوع = نتیجه ی منفی  (تر+آنتی تز= سنتز)

 

- مثال از فرمانِ اوّل : پدر مهربان و محافظه کار+ پدر بدون معنویت = پدر ناکام و شکست خورده

- مثال از سه رنگ : آبی: اتومبیل + نقص فنّی (چکیدنِ روغن) = تصادف

و شاید در زبان فلسفه آن را بتوان این طور آنالیز کرد: 

علّت تامه = علت ناقصه در علّت ناقصه ی نامطلوب= نتیجه ی نامطلوب

و در زبان ریاضی می توان چنین گفت: مثبت در منفی = منفی

از نظر کیشلوفسکی این زبان طبیعت و زندگی است. و در همین جاست که ما نمی توانیم بگوییم کیشلوفسکی تماماً ناتورئالیست (طبیعت گرا) است یا اگزیستانسیالیست.

 

پدر/ کریستف، خسته است. خسته و نا امید. دوچرخه ، به او کمکی نکرد تا به موقع خود را برساند. کامپیوتر، آبِ پاکی را بر دستانِ او ریخت. و فرمول های مقاومتِ یخ و سرما هم او را جواب کردند. روشن کردنِ شمع هم بیهوده بود. آبِ مقدّس، یخ،... خدای من. عجب کنایه ی نیش داری می تواند باشد برای یک پدر داغ دیده.

.... با چه کسی باید سخن گفت؟ .... با چه کسی؟....

 

                                                                                                   انیس

 

 

 پروفایل فیلم

 

دانلود فیلم:             Part1  , P2  , P3  , P4   , P5  , P6  , P7    پسورد:  www.AvaxHome.ru    

 

پی نوشت: دیالوگ ها، اسم هنرپیشه ها و نقل قول های کیشلوفسکی ، از کتابِ ده فرمان. نوشته ی کریشتف کیشلوفسکی، برگردان عرفان ثابتی ، نشر ماه ریز.

نوشته شده توسط سوشیانس و انیس در 6 PM |  لینک ثابت   •