جمعه بیست و سوم شهریور 1386
اسطوره های عام پسند
تارانتينو از سال 1991 با فيلم سگ هاي انباري (سگداني ) به شهرت رسيد بعد براي فيلم پالپ فيكشن (قصه های عامه پسند) جايزه ي نخل طلاي كن را برنده شد و به نحوی بعد از ان فيلم بود كه تبديل به اسطوره شد.
تارانتينو را به عنوان يك فيلمساز پست مدرن كه فيلم هایش صحنه هاي خشن و ديالوگ هاي تند و تيز دارند مي شناسند و همچنين او را مبتكر سبك فيلم هاي اپيزوديك با تدوين شلخته میدانند.
اولين فيلم تارانتينو در مقام كارگردان سگ هاي انباري بود كه با این فیلم به دنیای سینما معرفی شد. ديالوگ هاي طنز آميز و هوشمندانه او در اين فيلم مثل بقيه ي آثارش سرشار می باشد. اما اساسا فيلم تماشاگر را خسته ميكند.نوع روايت را هم نمي شود نوع آوري به حساب آورد چون حتي كارگرداني مثل كن لوچ نوعي از اين روايت را 20 سال قبل از او در فيلم زندگي خانوادگي تجربه كرده بود. تقريبا 60 درصد فيلم در انباري كه محل قرار افراد باند است مي گذرد و ما فقط شاهد ديالوگ هاي تند بازيگران هستيم. روند فيلم نسبتا كند پيش مي رود و احتمالا علت شلخته تدوين شدن فيلم هم اين بوده كه كمتر تماشاگر خسته شود. فيلم گرچه بد نيست اما طرفداران سينه چاك تارانتينو بعضا دوست دارند آن را در حد يك شاهكار نشان دهند. موسيقي فيلم مثل همه ي فيلم هاي تارانتينو جذابیت دارد. يك برنامه ي راديويي كه آهنگ هاي 1970 را پخش مي كند و تمام اعضاي باند عاشق آنند.لباس ها مثل پالپ فيكشن برای تمام اعضای گروه یکدست انتخاب شده به جز جو و ادي خوشگله كه رييس هستند.اين نوع لباس پوشيدن در پالپ فيكشن هم هست يه جورايي ياد آور فيلم هاي نوآر سال هاي قبل سينما هست . علاقه ي تارانتينو را به كلوز آپ هاي ناگهاني روي بازيگران درك نمي كنم، چيزي که در بیل را بکش اعصاب خرد کن به نظر می رسید. البته در بيل را بكش يک نوع ارجاع به وسترن هاس اسپاگتي و فيلم هاي هنگ كنگي بود. اما در سگ هاي انباري مرتب چهره ي استيو بوچمي را مي بينيم كه دارد به زمين و زمان فحش مي دهد. كاملا مشخص است كه تارانتينو دارد با ابزار هاي سينما بازي مي كند. تقريبا همه نوع نمايي در فيلم مي بينيم.اما این دليل نمي شود كه تمام اين بازي هاي تارانتينو در فيلم هم كاركرد داشته باشد.سگ هاي انباري فيلم بدي براي سرگرم شدن نيست اما بيش تر از اين هم نيست. نكته اي ندارد گرچه بازي هاروي كايتل مثل هميشه خيلي خوب است و مايكل مدسن هم بازي خوبي داشته اما بازي ها به جز دو نفري كه گفته شد متوسط هستند حتي بعضي جاها بد جوري هم توي چشم مي زنند مثلا داد هاي ناگهاني و با دستپاچگي ادي خوشگله كه بدترين بازيگر فيلم بوده.
راستش در خودم نمي بينم كه از پالپ فيكشن انتقاد كنم چون خيلي دوستش دارم. بايد بگویم همانطوري كه از اسم فيلم هم پيداست فيلم قصه هاي عاميانه است. یعنی کلا نمی توان از آن ایراد گرفت که چرا چیزی برای ارائه به تماشاگر خواهان سینمای متفکر ندارد. راستش اول باید بگویم که آن حرف هاي ساموئل ال جكسون كه خدا پايين آمد و ما را نجات داد بيش تر كاركرد خنده دارند تا رساندن اين پيام كه نسل جديد از خدا دور مانده است . همين طور سكانس رستوران. اين فقط جزو داستان است و فكر مي كنم همه ما تعلق خاطر تارانتينو را به مذهب مي شناسيم صليب روي ديوار خانه ي تيم راث در سگ هاي انباري و انجيل خواندن ساموئل ال جكسون در پالپ نشانه هایی از آن هاست . اما اين نشان دادن مذهب در فيلمش و دعوت به خواندن انجيل حتي اگر قصد اين كار را هم داشته باشه بيشتر خنده دار بوده تا داراي پيامي كه فرد را به فکر بیاندازد باشد. بعد از ديدن پالپ فيكشن بیننده فقط ميگوید كه بلی فيلم خوبي ديدم اما فقط همين. اين پاپ كورن بود از نوع خيلي خيلي خوشمزه اش.
در مورد جكي براون بايد گفت ضعيفترين كار تارانتينو تا به امروز بوده. فيلم به طور واضح خسته كننده است.بازي پم گرير چنگي به دل نمي زند و تماشاگر فكر مي كند كه نكند تارانتينو مي خواسته است الگوي پالپ را تكرار كند؟ پم گرير قرار است ياد آور زن هاي قوي در فيلم هاي دهه ي هفتاد آمريكا باشد. خوب شايدم باشد اما براي من كه درآن دهه نبودم ديدن آن چندان جالب نبود.فيلم يك اقتباس است از يكي از كتاب هاي المور لئونارد كه به نحوی مرشد تارانتينو هم هست. كتابي به اسم مشت عجيب.(از كتاب هاي لئونارد فيلم هاي هاليوودي زيادي ساخته شده است مثل شورتي را بگيريد).نویسنده ای که تارانتینو روح فیلم هایش را از نوشته های او قرض کرده است و موتیف های نوشته های او عینا در تمام فیلم هایش تکرار می شوند(بجز بیل را بکش)به عنوان مثال گنگستر هایی که حرفهای خنده دار می زنند و از چیزی نمی ترسندکه تقریبا در تمام فیلم های تارانتینو هم بوده است. موسيقي فيلم شايد تنها نقطه ي اتكای آن باشد چون خيلي خوب انتخاب شده است و البته چند سكانس جالب هم دارد كه كاملا تارانتينويي(یا شاید لئوناردی!)است و بیننده حسابي مي خندد.بازي ها همان طوري كه گفته شد اكثرا نااميد كننده است. رابرت دنيرو چندان جالب نيست و ساموئل ال جكسون هم همين طور.سرعت شروع ماجرا ها خيلي كند است و بايد مدت زيادي را صبر كنيم تا يک اتفاق جالب (چيزي كه از تارانتينو انتظار مي رود) بيفتد.و اما بيل را بكش. اگر سير فيلم سازي تارانتينو را نگاه كنيم از فيلمي بدون يك شخصيت اول ثابت كم كم به جكي براون رسيد كه يک شخصيت اول نسبتا ثابت دارد اما بقيه شخصيت ها هم دنبال مي شوند و مي رسد به بيل را بكش كه فقط و فقط ما عروس را دنبال مي كنيم كه به طرز وحشيانه اي قصد گرفتن انتقام دارد. نوع كارگرداني پيشرفت محسوسي نسبت به جكي براون دارد مخصوصا صحنه ي آشپزخانه و آمدن دختر كوچولو در اول فيلم كه كاملا ما را شوكه مي كند و به خودمان ميگویيم خداي من تارانتينو چه كرده! اما حتي اين صحنه ها هم عادي مي شوند.چقدر اكشن ببينيم؟ چقدر خون ببينيم؟ در يكي از شعرهاش حرف جالبي مي زند، مي گوید كه ما انسان ها همه علاقه مند به ديدن خشونت هستيم اما از يك جاي مطمئن. اما دیدن این همه خشونت از یک جای مطمئن هم این قدر جذاب نیست . فرض كنيم تارانتينو قصد دارد تعلق خاطرش را به سينماي هنگ كنگ كه در زماني كه در ويديو كلوپ كار مي كرده طرفدارش بوده است ابراز كند اما آخر چرا بايد ديدن دست هايي كه بريده ميشوند و كله هايي كه قطع ميشوند و خون هایی که فواره مي زنند براي ما جذاب باشد؟چه نكته خارق العاده اي در اين سكانس خاص (منظورم سكانس نهايي بيل را بكش 1)هست كه ما فيلم بين ها بايد كشف كنيم؟ تارانتينو از ابزار سينما در اين فيلم فقط و فقط براي تجربه استفاده كرده است.سياه سفيد شدن تصوير در همان سكانس خونين چه چيزي را بيان مي كند؟ يا ناگهان كارتوني كردن فيلم؟ به نظرم اين ها شايد براي به رخ كشيدن تكنيك كارگرداني اش بوده چون اين كارتوني شدن هيچ رويكرد مثبتي در فيلم نداشته و فقط شايد طرفداران سينه چاكش بگویند كه بلی كویينتين نابغه است. نگاه كنيد چه كار هايي توي فيلمش كرده!!
در مورد قسمت دوم بيل را بكش كه خيلي بهتر از اولي بود و اصلا به نظر
نمي رسيد كه اين دو فيلم پشت هم ساخته شده باشند مي شود گفت كه بهتر بود اما باز هم پاپ كورني(سكانس قبر يك سكانس فوق العاده است حساب ان را جدا بدانید) سكانس روبرو شدن بيل و مايكل مدسن واقعا تهوع انگيز است (مخصوصا ديالوگي كه مدسن ميگوید: ما حقمونه که بميريم و اون زن حقشه که انتقام بگيره). كلا چرا بايد او انتقام بگيرد؟ زني كه حداقل 200 نفر را در طول فيلم مي كشد به چه دلیل حق دارد انتقام بگیرد و زنده بماند؟می دانیم که عروس از باند رو گردانیدهو به همین دلیل محکوم به مرگ شده است اما مشکل این جاست که مثلا شمشیر ساز که او نیز از همکاری با باند سر باز زده چرا مورد تهاجم بقیه اعضا قرار نمی گیرد؟و اساسا مگر عروس انتظار دیگری از دوستان جنایتکارش داشته است؟ موسيقي فيلم هاي بيل را بكش باز هم فوق العاده است اما واي از جامپ هاي دوربين و جلو آمدنش براي كلوز آپ از چهره ها كه من را ياد فيلم هاي مزخرفي مثل بازي با مرگ مي اندازد(این ارجاع های عجیب تارانتینو به بعضی فیلم ها که هیچ گونه ارزش هنری ندارند و تنها برای شخص او نوستالژیک هستند خیلی نامربوط به نظر می رسد) واقعا ناجور از کار در آمده است. شخصيت هاي فيلم هاي بيل را بكش كلا خيلي عروسكي هستند.البته این ضعف در شخصیت پردازی در فیلم هایی مثل پالپ فیکشن یا سگدانی قابل توجیه است چون تعداد شخصیت ها زیاد است و قرار نیست که با خصوصیت های خاص آن ها آشنا شویم اما در بیل را بکش ها که بیش تر با یک شخصیت سر و کار داریم چطور میتوان از این مورد گذشت.شخصیت ها تيپ هايي بيش تر نيستند كه فقط مي جنگند و هدف مشخصي ندارند البته به جز عروس كه مي خواهد انتقام بگيرد و بقيه هم احتمالا مي خواهند كه او انتقام نگيرد. شخصيت ها هيچ كدام رو نيستند.هيچ وقت ن
مي توانيم بين آن ها فرق بگذاریم و مثلا يكي را دوست داشته باشيم و از يكي بدمان بياید.حتي بعيد ميدانم كسي شخصيت عروس را دوست داشته باشد فقط دنبالش مي كنيم تا ببينيم نفر بعد را چه گونه مي كشد.بحث اين كه آدم بد ها مي خواستند خوب شوند اما همدست هاي خلافشان نمي گذارند (كه آخر فيلم مطرح مي شود )هم كه ديگر نخ نما شده است. بيل را بكش هم فيلمی است مثل جكي براون يك بار بيش تر نميشود ديد فقط براي اين كه كمي از خشونت در يك جاي امن لذت ببريم!!
تارانتينو يك عاشق سينماست.او تعداد زيادي فيلم ديده و سينمايي را كه دوست دارد نمود مي دهد. فيلم هایش سرگرم كننده و جذاب هستند اما همين آخر هنر او است. آن ها كسي را به فكر وا نمي دارند.
كيك هاي خامه اي خوشمزه اي هستند كه خيلي هم خوب پخته شده اند اما زياديشان براي سلامتي خوب نيست. عشق تارانتينو به سينما به تفكر نينجاميده اين بزرگ ترين مشكل سينماي تارانتینو است در حالي كه كسي مثل تروفو كه شايد مثل تارانتينو عاشق سينما بوده حداقل سعي كرده است يك سينماي متفكر خلق كند كه البته شايد در خيلي از فيلم هایش موفق نشده است اما چند فيلم ماندگار دارد كه چند جوان عاشق سينماي ديگر را به فكر مي ندازد. هدفم از نوشتن این متن تحقیر تارانتینو نبوده بلکه فقط می خواهم به نوعی ثابت کنم که تارانتینو هم یک کارگردان هالیوودیست که برای سرگرمی فیلم می سازد و موفق هم هست اما آن اسطوره ای که از آن ساخته اند نیست.
با تشکر فراوان از علی.آ و یاشار.ه
زرتشت (نویسنده ی مهمان)

