جمعه ششم مهر 1386
اسطوره ها هم می میرند
در سینما نمی توان به درستی و با معیار خوبی در مورد آثار قضاوت کرد.که این خود می تواند عامل تفاوت و تمایز هنر هفتم و دیگر هنرها باشد.مانند نقاشی و بزرگانی همچون داوینچی و پیکاسوکه عادی ترین آثار خصوصی آن ها شاهکاری ناب بوده است و امر بدیهی ولی قابل ذکر این است که این چنین هنرمندانی برحسب سوتفاهم اسم در نیاورده بودند.
اما در سینما وضع به گونه ی دیگری است.گاه در میان آثار بزرگان هیچ فیلم نابی پیدا نمی شود و گاه نام های ناشناخته سینمایی خلق می کنند که قابل وصف نیست.
به طور مثال ژان لوک گدار ، فرانسیس فورد کاپولا ، کلینت ایستوود و ... چگونه نامشان در فهرست بهترین ها قرار گرفته است؟
این سوال ها مسئله های دیگری هم به همراه دارند. به طور مثال :
- آیا بین کارگردان هایی که همیشه خوب کار کرده اند وجه اشتراکی وجود دارد ؟!
- چرا بعضی از کارگردان ها نامی بزرگتر از فیلم هایشان را به دوش می کشند ؟
- آیا بر حسب تصادف یا اتفاقی معصومانه است که گاه اثری بزرگ و گاه اثری فاقد ارزش می سازند ؟!
- چرا بعضی اوقات اثری ساده و معمولی شاهکار محسوب می شود؟
و...
شاید با پیدا کردن پاسخی برای اینگونه سوالات بتوانیم معنای واقعی شاهکار را بفهمیم و با درست فهمیدن و شناختن معنای شاهکار بسیاری از مشکلاتمان حل شود.
شخصی که برگزیده ام میکل انجلو انتونیونی است. ممکن است با شنیدن این نام های بزرگ کمی تعجب کنید و از خود بپرسید که اگر این کارگردان ها بزرگ نیستند پس چرا تا این حد به آنها ارج نهاده شده است؟ 
متاسفانه منتقدان هرگز جرات نمی کنند تا نظرات واقعی خود را بیان کنند و معمولا شیوه ی نقد نویسان قدیمی را پیش می گیرند.کافی است بزرگی از منتقدان گذشته کارگردانی را ستایش کرده باشد.نسل های متمادی بی هیچ دلیل قابل قبولی آن کارگردان را بزرگ می پندارند.
اما من قصد دیگری دارم.
اشتباهات و ضعف های بزرگی در کارهای انتونیونی یافته ام و در این یادداشت می خواهم از دو منظر به نقد این کارگردان بپردازم.
نگاه اول کمی شخصی است و نیاز به پذیرفتن یک سری پیش فرض دارد و مسلما مخالفین زیادی نیز خواهد داشت.اما نگاه دوم من، نگاهی مطابق با معیار های پذیرفته شده ی سینما شناسان است.
ابراهیم گلستان :« اگراندیسمان از همه ی کار های انتونیونی بهتر است ولی به زور اراده و علاقه ی سازنده و بیننده بایستی مطالب را بهم چسبوند تا اون از آب در بیاد.»
به راستی رسالت اصلی سینما چیست؟ ادبیات؟ خدمت به 6 هنر پیش از خود؟ یا اینکه سینما خود هدف است و نباید وسیله باشد؟...هرچه که هست سینما هنری متفاوت است.هنری که برخلاف دیگر هنرها بیشتر به بیننده احتیاج دارد. صاحب اثر از اینکه دیده شود و نگاهش اثر گذار باشد لذت می برد.کافی است به موج نویی های فرانسه نگاهی بیاندازید.اوایل برای مدتی فروش کمی داشتند و نتوانستند آنگونه نگاه سینما روها را جلب کنند.پس سریع به تکاپو افتادند.سعی کردند که شیوه های تازه ای پیش بگیرند تا نگاه ها را دوباره به سوی خود بازگردانند.
به هر حال هر سینماگری که بخواهد حرفی بزند به بیننده نیاز دارد.اگر حرف فقط برای گفتن است،چه بهتر که جلوی آینه گفته شود(مگر آنکه هدف جایزه گرفتن در جشنواره های خارجی و اسم در آوردن و نشست و برخاست با بزرگان باشد)چه اصراری به وجود تماشاگر؟
پس با این پیش فرض (نیاز صاحب اثر به بیننده) به فیلم های انتونیونی می پردازم.
وقتی ماجرا در فستیوال کن پخش شد بینندگان از جا بلند شدند و فیلم و کارگردانش را هو کردند.این یعنی که انتونیونی هرچقدر هم که اندیشه های عمیقی داشته باشد،نتوانسته با بیننده ارتباط برقرار کند. نتوانسته او را جذب کند تا مجالی برای بیان حرف هایش پیدا کند و او را از همان ابتدا منزجر کرده و فراری داده است . این ها مولفه هایی هستند که همیشه در همه ی کار های او تکرار شده است. فیلم هایی آرام ، بدون کنش، سکانس های طولانی و خسته کننده ، فاقد اثر گذاری و ... که متاسفانه هرگز در شیوه ی کار خود تغییر چندانی ایجاد نکرد .در طول زمان پخش فیلم بیننده باید خود را به زور پای اثر نگه دارد و به سختی اهداف کارگردان و صاحب اثر را از فیلم بگیرد.هرچند میان فیلم های او می توان حرفه:خبرنگار را استثنا دانست. این جزء معدود فیلمنامه هایی است که می توان گفت ذره ای از عناصر جذب بیننده در آن وجود دارد.
از نظر من این ضعفی بزرگ است که صاحب اثر بیننده نداشته باشد.این همه حرف ، برای که؟
حال می خواهم از منظر دوم و مطابق با نگاه سینماشناسان فیلم های انتونیونی را مورد بررسی قرار دهم.
سرجیو لئونه :« آنتونیونی کارگردان خوبی است.اما بهتر است فیلم هایش را با صدای خاموش ببینید.»

1- متاسفانه برخلاف باور های مرسوم آنتونیونی نه فرم را آنچنان می شناسد و نه محتوا را.مگر سه گانه ی مشهورش چه داشت ؟ فرمی به شدت معمولی و محتوایی معمولی تر.اشاره به سرگردانی بشر و زندگی ناامید کننده او. اما انقدر این جمله را در طول بیشتر فیلم هایش تکرار می کند که در اواسط هرکدام از آن ها بیننده حوصله اش سر می رود او همین یک مفهمومش را با پرداختی همیشگی در اکثر فیلم هایش تکرار می کند. بنابراین کافی است که فقط یک فیلم او را ببینید باقی.تکرار حرف های گذشته است.
این مساله را با مولف بودن کارگردان اشتباه نگیرید.کافی است مقایسه ی ساده ای بین آنتونیونی و اینگمار برگمان داشته باشیم.برگمان با اینکه کارگردانی مولف است هیچوقت به موضوعی تکراری با پرداختی همیشگی نمی پردازد.مثلا مهر هفتم را با نور زمستانی مقایسه کنید.هر دو به مساله ی مرگ و هستی می پردازند.اما هیچ چیز تکراری نیست.تفاوتشان زمین تا آسمان است .دیدگاه کارگردان هم دچار تناقض نمی شود.حال شکل سرگردانی انسان ها را در سه گانه ی آنتونیونی با یکدیگر مقایسه کنید.همه چیز تکراری است.به راستی چه تفاوت های بین مونیکا ویتی در فیلم های شب و ماجرا وجود دارد؟شخصیت پردازی همان است.زاویه ی دید تکراری است و...
2- دیالوگ هایش معمولا تکراری هستند.در طول فیلم کم پیش می آید حرفی تازه گفته شود.علاوه بر این به گونه ای دارای ضعف ند که کمتر به کاری می آیند. نه در معرفی شخصیت ها کمک چندانی می کنند ، نه آنچنان زیبا ، اثر بخش و قابل باور نوشته شده اند.دیالوگ ها به گونه ای نوشته شده اند که اگر بیننده فقط زیرنویس ها را بخواند و توجهی به صدا و تصویر نداشته باشد نمی تواند تشخیص دهد حرف ها از دهان کدام شخصیت بیرون می آید.انگار همه را یک نفر می گویند.با دیدگاهی واحد و طرز بیانی یکسان.احتمالا به همین دلیل است که استاد بزرگ سینما سریجیو لئونه بزرگ ترین ضعف آنتونیونی را همین مساله می داند و در مصاحبه ای رسما اعلام می کند که او دیالوگ نویسی بلد نیست .
3- فیلمنامه هایش عاری از هرگونه فراز و فرود و نقطه ی عطف و... هستند.که اگر هم باشند معمولا موجب کنش نمی شوند .البته خود در توجیه این مساله گفته است به نظرش در زندگی به بن بست
رسیده ی انسان امروز دیگر چیزی برای نشان دادن باقی نمانده است ، جز همان هایی که در فیلم هایم نشان دادم. این شاید ناشی از فقر ایده ی ذهنی باشد.اما کاش مثل فرانسوا تروفو به اقتباس ادبی روی می آورد.(البته چند باری دست به این کار زد.اما همان ها هم ضعف های بزرگ دیگری داشتند.).زیرا فیلمنامه ای که فاقد داستانی قوی باشد توانایی درگیر کردن تماشاگر را ندارد.در واقع اگر داستانی قوی وجود نداشته باشد کارگردان با زبانی الکن حرف هایش را می زند.زبانی که به سختی فهمیده می شود و زیبایی خاصی ندارد
او در طول سال ها این جنس پرداخت را هرگز تغییر نداد. در حرفه:خبرنگار ذره ایی تغییر کرد زیرا فیلمنامه ی فیلم که حاصل کار مشترک سه فیلمنامه نویس بود کار را زیبا کرد و باعث شد انتونیونی کمتر خود را تکرار کند.
4-ایجاز صرف جویی نیست.گزیده گویی است.موجب زیبایی کلام می شود.هنری است که هرکسی توانایش را ندارد.سینما عرصه ی روده درازی نیست.برای زیبایی کار باید ایجاز داشت.آنتونیونی هنرش را ندارد و در مرداب روده درازی غرق می شود.به اگراندیسمان رجوعتان می دهم.بیست دقیقه ی ابتدایی فیلم صرف معرفی شخصیت اصلی فیلم می شود.عدم توجه او به زنان و غرق شدنش در حرفه ی عکاسی.فکر نمی کنید این مقدار زمان خیلی زیاد باشد؟آیا آنتونیونی مرتکب زیاده گویی نشده؟برای اثبات عدم توانایی انتونیونی در استفاده از ایجاز به فیلم پنجره ی عقبی اثر الفرد هیچکاک نگاهی بیاندازید و به صحنه های ابتدایی فیلم و نحوه ی معرفی شخصیت دقت کنید:
(( دوربین پس از نشان دادن گذرای محله ی زندگی شخصیت اصلی وارد خانه او می شود.بر روی دیوار خانه چند عکس از مسابقه ی اتومبیلرانی وجود دارد در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار گرفته که مجله مدی روی ان دیده می شود.کنار مجله دوربین عکاس حرفه ای قرار دارد.شخصیت اصلی(جیمز استوارت) با پای شکسته روی ویلچر نشته است.))
فضای کلی این صحنه به بهترین شکل ممکن به معرفی جیمز استوارت (شخصیت اصلی) می پردازد.ما در کوتاه ترین زمان ممکن متوجه می شویم جیمز استوارت عکاس مجله ی مد است و علاقه ی شدیدی به اتومبیلرانی دارد.متوجه محله و شکل زندگی او می شویم و…
این را با شخصیت پردازی اشتباه نگیرید.اینجا خبری از برادران کارامازوف و تحلیل لایه های روانی شخصیت ها نیست.بیست دقیقه ی ابتدای اگراندیسمان تنها یک معرفی ساده است که بیست دقیقه طول می کشد!
5- آنتونیونی موسیقی را دوست ندارد.فیلم هایش از موسیقی فقیر است.با موسیقی می توان کارهای زیادی انجام داد.موسیقی توانایی القاء احساسات را دارد و می تواند به فیلم زیبایی دو چندان بخشد.می توان ارزش سکوت را با موسیقی زیاد کرد و...اما او موسیقی را به خوبی نمی شناسد.فیلم هایی که می خواهند از سرگردانی و تنهایی بشر بگویند نباید سکوت را فراموش کنند.زیرا سکوت حس تنهایی و افسردگی را القا می کند اما بدترین کار اینست که کل فیلم در سکوت بگذرد. که نه تنها باعث ایجاد فضایی منزجر کننده برای بیننده می شود، بلکه همان حس تنهایی را هم از بین می برد.
6- فیلم هایش پر از فراز و نشیب فنی است. سکانس پایانی حرفه:خبرنگار را حتما بخاطر دارید .چه تکنیک بی نظیری. فوق العاده است.اما در طی همین فیلم در قسمتی به شکلی باور نکردنی لوازم عوامل پشت صحنه برای لحظه ایی دیده می شود.آیا این همان آنتونیونی است؟ همان که درهمین فیلم سکانس پایانی را خلق کرده ؟کارگردانی که می تواند سکانس های بی نظیر و به یاد ماندنی خلق کند چرا مرتکب چنین اشتباه بزرگی می شود؟کاش این اشتباه همیشگی نبود.اما در اگراندیسمان هم شاهد چنین صحنه هایی هستیم.اسمش را چه می توان گذاشت؟ضعف کارگردانی؟بی دقتی آنتونیونی به کادر بندی ها؟عدم توجه او به تمام صحنه؟شاید هم حواسش هنگام دیدن راش ها جای دیگری بوده!دلیلش هر چه می خواهد باشد.اینگونه اشتباهات از ویژگی های یک اسطوره نیست.

آنتونیونی با افراط در ادا در اوردن بازیگرانش و تفریط در استفاده از چهره های بی حالت باعث تنزل سطح کارش می شود. نمی خواهم فرم را از محتوا جدا بدانم.زیرا فرم و محتوا در یکدیگر حل می شوند و جداپذیر نیستند. برای مثال می توان جسم انسان را فرم در نظر گرفت و روحش را محتوا.وقتی اندام های بدن را بررسی می کنیم باید هماهنگی و هم خوانی داشته باشند.همه چیز باید تعادل داشته باشد.هیچ عضوی نه باید زیادی پر کار باشد و نه زیادی کم کار.همه چیز باید به یکدیگر بیاید.افراط و تفریط فعلایت اندام ها جسم را نابود می کند. بلایی که انتونیونی بر سر دنیای فیلم هایش اورد.
منتقدانی که با همین 6 فیلم (سه گانه ی یاد شده، اگراندیسمان ، حرفه خبرنگارو صحرای سرخ) او را در رده ی برترین کارگردان های تاریخ سینما قرار می دهند قبول دارند که فیلم های پایانی او به شدت ضعیف اند.در سال های پیری فیلمی ساخت که حتی خودش هم حاضر نشد به نمایش عمومی در آید و برای همیشه در آرشیو خصوصی اش مخفی ماند.بر فراز ابرها کاملا معمولی است.چه به لحاظ فرم و چه محتوا.در بهترین حالت می توانیم بگوییم انتونیونی خودش را تکرار کرده(آن هم با کمک های فراوان ویم وندرس).و اما آخرین ساخته ی او .یک اپیزود از اروس.چقدر ترحم بر انگیز است آنتونیونی که دیگر با این فیلم سقوط خود را تکمیل می کند. فیلم هیچ چیز ندارد جز صحنه های اروتیگ. آن هم همراه با ادا در اوردن های قدیمی.چه آشی شده است!
آنتونیونی کارگردان خوبی است.صحنه های بیاد ماندنی زیادی را خلق کرده است.اگر ذره ای نگاه سینمایی داشته باشیم سکانس جستجو در پارک و همینطور سکانس پایانی آگراندیسمان را هرگز فراموش نمی کنیم.یا ناپدید شدن انا در فیلم ماجرا هنوز که هنوز ذهنمان را مشغول کرده است و... با همه ی این ها نقاط ضعف کار هایش توی چشم می زند و قابل چشم پوشی نیست.حتی اگر خیلی با او مهربان باشیم و علت عدم توانایش در جذب مخاطب را اندیشه های والا و حداکثر یک سلیقه بدانیم.باز هم هفت(و بیشتر...) ایراد دیگری که بر او وارد است او را از جایگاه یک اسطوره پایین می کشند.او هرگز یک اسطوره نبود.
پ.ن:بررسی و نقد فیلم های پایانی او را لازم ندانستم و به همین یک پاراگراف اکتفا کردم.زیرا در مورد ضعیف بودن این فیلم ها تقریبا اتفاق نظر وجود دارد و علت اسطوره بودن آنتونیونی هم فیلم های اخیرش نیست.
2.فیلم های زابریسکی پوینت و فریاد فیلم های خیلی بدی نیستند.اما برای اثبات اسطوره نبودن آنتونیونی تنها لازم دیدم به بررسی فیلم های بهتر او بپردازم.نه تمامی آثار او.
دیوید
فیلموگرافی میکل آنجلوآنتونیونی

